خاطرات مادری که می‌نویسد(قسمت اول)

« خاطرات مادری که می‌نویسد»

قسمت اول: نظافت اتاق

صبح زود مادر برای نظافت و گردگیری، وارد اتاق مهسا می‌شود.

 دومین‌باراست برای سال جدید اتاق دخترش را تمیز می‌کند. می‌خواهد چیدمان اتاق را کمی تغییر دهد.

از روزی که مهسا با این‌اتاق خداحافظی کرده، حدود دوسال می‌گذرد.

از آن‌زمان دکوراسیون اتاق را تغییر نداده‌ است، تا حس تلخ دوری از او را تشدید نکند.

کتاب‌ها در قفسه‌ها از دو سال پیش جابجا نشده‌اند. فکر می‌کند اگر به کتاب‌ها دست بزند رد انگشتان دخترش را پاک می‌کند.

قبلن نظافت جزئی اتاق به عهده‌ی مهسا بود. هروقت مادر برای نظافت وارد اتاق می‌شد، به آرامی می‌گفت: « مامان، لطفن به چیزی دست نزن! اجازه بده هروقت کارم تمام شد، اتاقم را نظافت می‌کنم.”

اما حالا چاره‌ای ندارد، مهسا نیست باید برای سال جدید حال و هوای اتاق را عوض کند.

مادر، دستمال‌سر کرمی‌رنگ مهسا را از داخل کمد دیواری برمی‌دارد، روبروی آینه‌ قدی می‌ایستد و به همان شکلی که دخترش دستمال‌سر را می‌بست، دو گوشه‌ی دستمال را زیر گلو گره می‌زند.

به آینه نزدیک می‌شود، گل‌های ریز صورتی رنگ دستمال‌سر، چهره‌ی گلرنگ دخترش را به یاد می‌آورد. زمانی که برای نظافت اتاق و گاهی آشپزی، تر و فرز دستمال‌سر را می‌بست و آماده‌ی نظافت و آشپزی می‌شد.

می‌گفت: «حالا ببین دخترت چطور نیم‌ساعته همه‌جای اتاق رو برق میندازه و خیال تو رو راحت می‌کنه!»

بعد صدای موسیقی دلخواهش را بلند می‌کند، با دقت همه‌جای اتاق را جارو و گردگیری می‌کند، روی شیشه‌ها و آینه‌ها را با شیشه‌شوی برق می‌اندازد و می‌گوید: « برای دخترت یک سپند دود کن، مادرجان!»

مادر اول سراغ کتاب‌های افتاده در قفسه‌های چوبی می‌رود.

صندلی کرمی رنگ پایه بلند را می‌گذارد، آهسته بالا می‌رود دستمال نم‌دار را به کف قفسه‌ها می‌کشد و با دستمال دیگری گرد و غبار روی کتاب‌ها را پاک می‌کند.

 در حالی‌که دستمال را به جلد و قطر کتاب‌ها می‌کشد، حرف‌ها و شیرین‌کاری‌های دخترش را به یاد می‌آورد.

مهسا تعدادی کتاب‌ با خودش برده‌ بود یک‌سری کتاب‌های قطور غیرضرور را جاگذاشته‌ بود که در قفسه‌ها خاک می‌خورد.

مادر دستمال را به‌آرامی به تن و بدن کتاب‌ها می‌‌کشد، بوی غبار به هوا بلند می‌شود.

برای باز کردن پنجره به‌آرامی از صندلی پایین می‌آید سمت درِ بالکن می‌رود و دستش را به دستگیره‌ی پنجره می‌رساند.

صدای قریچ معنی‌داری از پنجره به گوش می‌رسد، لولای پنجره با زبان بی‌زبانی می‌گوید: «چه‌عجب آمدی، کجا بودی، بانو!»

یکسالی می‌شود کسی پنجره‌ را باز نکرده، هوای اتاق زمستانی و خفه است.

در این‌یک‌سال هرچندوقت یک‌بار، کوتاه به اتاق مهسا سرمی‌زد و طولانی مدت آنجا نمی‌ماند تا کار جدی انجام دهد.

هروقت می‌خواست چیزی از اتاق بردارد، از همسر و پسرش خواهش می‌کرد و خودش داخل اتاق نمی‌رفت.

 بعد از ماه‌ها دوری، وضعیت روحی‌‌اش کمی بهتر شده‌‌‌، کمتر دغده می‌کند و  نگران دخترش است.

از وقتی برایش برنج طارم هاشمی و بسته‌ی مواد غذایی فرستاده خون تازه‌ای به رگ‌هایش دویده، راحت‌تر سرسفره می‌نشیند و پلو می‌خورد و فکرش را به این که دخترش چه می‌خورد و چه می‌کند، کمتر مشغول نگه می‌دارد.

بعد از رفتن مهسا، به توصیه‌ی یکی از دوستانش برای رهایی از افکار مخرب، به نوشتن روی‌ می‌آورد گویی با نوشتن حالش بهتر و ذهنش سبکتر می‌شود.

می‌خواهد خاطرات دخترش را حین کار در اتاق مرور کند، از دلتنگی‌هایش بگوید و بعدها از سرفرصت داستانش را بنویسد… .

مادر برای نظافت اتاق، یک‌روز کامل وقت نیاز دارد به آشپزخانه می‌رود، یک لیوان چای تازه‌دم خوش‌رنگ از قوری چینی می‌ریزد، دوعدد خرمای زاهدی گوشه‌ی سینی می‌گذارد و به اتاق مهسا برمی‌گردد…

ادامه‌‌ی داستان در قسمت دوم

1402/5/18

مهتاب صادقی

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط