خاطرات مادری که می‌نویسد( قسمت دوم)

قسمت اول داستان را از اینجا بخوانید.

خاطرات مادری که می‌نویسد(قسمت دوم)

مادر با سینی چایی و خرما به اتاق مهسا برمی‌گردد. سینی را روی میز کامپیوتر می‌گذارد، بلافاصله سراغ فایل‌های صوتی می‌رود.

صدای موسیقی سنتی فضای اتاق را پرمی‌کند، به یاد گذشته‌ها اشک در چشمانش حلقه می‌زند. یاد گفتگوی آخرش با مهسا می‌افتد: « بیا به هم قول بدیم هیچ‌وقت از دوری هم غمگین نشیم و هردو مراقب سلامتی‌مون باشیم.»

با دستمال کاغذی اشک‌های جمع‌شده را پاک می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد.

یاد کسانی می‌افتد که داغ فرزند در سینه‌ دارند، کسانی که غم‌شان را پشت لبخندهایشان پنهان می‌کنند و دم برنمی‌آورند.

یاد زن ‌عموی پیر و صبورش می‌افتد، زمانی هرپنج‌پسرش غربت بودند. در یک‌دیدار صغراخانم گفته‌بود: « سال‌هاست از پسر دومم خبر ندارم، تنها امیدم موفقیت عزیزانم در غربت است.»

آن‌زمان حتا تلفن ثابت هم نبود. هرچندماه یک‌بار با بدبختی صدای فرزندان‌شان را از پشت سیم می‌شنیدند، دعا می‌کردند دیدارشان به قیامت نیفتد.

مادر نفسی چاق می‌کند و به شرایط فعلی برمی‌گردد. خود را در احاطه‌ی امکاناتی می‌بیند که گذشتگان حتا به چنین روزی فکر همنمی‌کردند.

به این که هرلحظه می‌تواند آنلاین شود، صورت زیبای دخترش را ببیند و ساعت‌ها گپ بزند، زیر شکوفه‌های گیلاس راه برود و  فروشگاه‌های بزرگ و برند سئول را ببیند.

لبخند شادی‌ و رضایت در گوشه‌ی لبانش نقش می‌بندد خدا را برای دست‌آورد بزرگ بشری شکر می‌کند.

عطر هل و دارچین در فضای اتاق می‌پیچد، چند قلوپ چای سرد شده از لیوان مخصوص‌ می‌نوشد. دستمال گردگیری را برمی‌دارد و سراغ بقیه‌ی کتاب‌ها می‌رود.

 کتاب‌های بالای قفسه‌ را یکی‌یکی برمی‌دارد، ورق می‌زند، به سروروی‌شان دستی می‌کشد و در جایی از قفسه روی هم می‌گذارد، تا آخرسر کنار هم بچیند.

با دقت به کتاب‌های درسی دخترش نگاه می‌کند، هر کتاب به‌اندازه‌ی دوبند انگشت قطر دارد. زیر لب قربان صدقه‌ دخترش می‌رود: «مادر به فدایت، چه همه‌کتاب و کلمه خوانده‌ای!»

پس شب‌هایی که برای شام صدایت می‌زدم و می‌گفتی: « شامم رو بعدن می‌خورم فردا امتحان دارم»، این کتاب‌ها را می‌خواندی!؟

یک‌مرتبه نگاهش به ردیف پشتی کتاب‌ها می‌افتد، لغت‌نامه‌ی نفیس شش‌جلدی معین را می‌بیند نیم‌بند انگشت، گرد و غبار روی کتابها نشسته‌، خاطراتش او را به بهار 68 می‌برد؛

زمانی که با دوستان هم‌دانشگاهی برای خرید کتاب‌های کم‌یاب به پایتخت می‌رود لغتنامه‌ی دکتر محمدمعین را پیدا می‌کند. خوشحال می‌شود که لازم نیست برای جستجوی هر کلمه‌ی دشوار یا اسامی و اعلام به کتابخانه‌ی دانشگاه برود.

با دیدن کتاب‌ها، خاطرات گذشته‌ و زندگی دانشجویی‌اش ورق می‌خورد.

خاطراتی که هیچ‌وقت نه به کسی گفته‌بود و نه در جایی نوشته‌بود.

 آن‌زمان از جناب‌گوگل و فضای آنلاین خبری نبود. افراد برای جستجو به کتاب‌ها و کتابخانه‌ها مراجعه می‌کردند. آنجا کتاب‌های مرجع و لغتنامه‌ها را به کسی امانت نمی‌دادند. داشتن لغتنامه‌ی معتبری مثل فرهنگ معین، آرزوی هردانشجو بود.

سه‌سال فرهنگ‌لغت را با خود به خوایگاه‌های مختلف می‌برد بعد از اتمام دانشگاه، به خانه‌ی پدری حمل می‌کند.

بعد از ازدواج مثل فرزند عزیز در خانه‌های استیجاری از اینجا به آنجا در جعبه‌ها می‌کشد و مراقبت می‌کند. چندین‌بار در منازل شخصی، داخل کتابخانه‌ها و قفسه‌ها به‌ترتیب کنار هم می‌چیند و خیلی وقت‌ها از آن‌ها استفاده می‌کند.

حالا چندسالی‌ است به برکت لغتنامه‌های آنلاین، به شش فرزند گرامی‌اش سری نزده و آن‌ها را در گوشه‌ای از کتابخانه، پشت کتاب‌های دیگر جا داده‌ است. سالی یک‌بار برای گرد‌گیری برمی‌دارد، تمیز می‌کند و مرتب سرجای خود می‌گذارد. بقیه‌ی روزها کتاب‌ها دور از چشم او، بی‌استفاده خاک می‌خورند.

  جلد اول لغتنامه را برمی‌دارد ورق می‌زند، کلمه‌های «آ» تا «خ» را به‌سرعت از نظر می‌گذراند. ناگهان عکسی از لای کتاب بر زمین می‌افتد، خم می‌شود و عکس را برمی‌دارد.

یک‌عکس سیاه و سفید است. یادش می‌آید دختردایی‌اش مرضیه، که هم‍‌اتاقی‌اش بود، شبی از شب‌ها، با دوربینی که جدید خریده‌بود چندعکس از بچه‌های خوابگاه می‌گیرد و برای هرنفر یکی چاپ می‌کند. (مرضیه معلم‌دانشجو بود. هم در دوره‌ی راهنمایی علوم درس می‌داد، هم درس می‌خواند.)

به‌ترتیب «مهتاب، ناهید، طلوع و شادی » را در عکس می‌شناسد؛ مهتاب و ناهید هم‌اتاقی‌ بودند. دونفر دیگر، هم‌کلاسی‌ مرضیه بودند و عربی می‌خواندند.

آدرس خوابگاه موقت یا همان مهمان‌سرای شرکت نفت، اتاق‌های بزرگ کنار هم، محوطه‌ی بی‌آب و علف خوابگاه، آشپزخانه‌‌ی آفتاب‌گیر با پنجره‌های بزرگ، چهره و حالات تک‌تک دختران خوابگاه، جلو چشمانش رژه می‌روند.

با خود می‌گوید: «چه زود گذشت! انگار همین چندسال پیش بود چمدانم را با چشم‌های اشکی بستم و سوار مینی‌بوس قاسم‌آقا شدم  از پشت پنجره‌ی گرد و خاک گرفته‌ی مینی‌بوس بنز آبی‌رنگ، به پدرم دست تکان دادم!

روزهایی که با بیست‌وپنج‌دختر شیطون‌بلا تو یک ساختمان زندگی می‌کردم و با دوسه‌نفرشون هم‌اتاقی بودم!

چه‌شب‌هایی که همه دلتنگ خانواده‌ها بودیم، از داریوش و فرامرز اصلانی می‌خوندیم و گریه می‌کردیم!»

بعدها هردوسه‌نفر باهم دوست شده‌بودند و هروقت از زادگاهشان برمی‌گشتند مهمانی می‌دادند. داخل سرویس کنار هم می‌نشستند و تا دم در کلاس، می‌گفتند و می‌شنیدند و می‌خندیدند.

 ظهر وقت ناهار دور یک‌میز می‌نشستند و تا آخرین قاشق غذا، حرف می‌زدند کِرکِر می‌خندیدند و نمی‌فهمیدند کی غذایشان تمام شد!

گاهی هم برای خرید چندنفری خیابان می‌رفتند، هم خرید می‌کردند، هم در بازار پرسه می‌زدند. شب‌ها خریدشان را به یکدیگر نشان می‌دادند و عصرهای جمعه، قصه‌ی دلتنگی‌شان را برای هم تعریف می‌کردند و فکری می‌شدند.

تمام خاطرات تلخ و شیرین، لبخند‌ها، اشک‌ها، قهرها، آشتی‌ها، تاصبح درس‌خواندن‌ها، بی‌خوابی‌ها، رقابت‌ با پسرها و دخترها، چهره‌ی مصمم و بااراده‌ی اساتید، تکه‌کلام رئیس دانشگاه، تیپ خشن نگهبان‌های دمِ در، همه را به خاطر می‌آورد.

 یاد اولین‌خاطره‌ از ورودش به محوطه‌ی دانشگاه می‌افتد. نگهبان دم در کله‌‌ی درازش را از اتاقک نگهبانی برای گفتن آدرس خوابگاه بیرون می‌آورد، با شنیدن فامیل عجیب و غریبش به لهجه‌ی غلیظ سبزواری، او و مرضیه به‌شدت می‌خندند، طوری که نگهبان دانشگاه از خنده‌‌های آن‌ها به خنده می‌افتد و ماجرا با عذرخواهی ختم به خیر می‌شود.

این خاطره‌ی خنده‌دار نگهبان را مصمم می‌کند دورادور حواسش به رفت و آمد آنها باشد تا از سرویس خوابگاه جانمانند. یکی‌دوبار هم می‌پرسد: «آخرش من نفهمیدم شما برای چی اونقدر خندیدید!؟»

تمام اتفاقات دانشگاه، ریز و درشت مثل فیلمی شفاف در ذهنش مرورمی‌شود.

با خودش می‌گوید: « راستی، من اگر دانشجو نبودم، اگر زندگی در شهری دیگر را تجربه نمی‌کردم، این‌همه خاطره را هیچ‌وقت نداشتم.

چه خوب سختی‌های زندگی دانشجویی، دوری از پدر را تحمل کردم، حالا کلی تجربه و خاطره‌‌ دارم. می‌توانم ساعت‌ها بنشینم و بنویسم.

یادش می‌آید یک‌روز دخترش به اعتراض گفته‌بود: «کاش من هم دوران دانشجویی شهر دیگری بودم. تنهایی، زندگی دانشجویی را تجربه می‌کردم.

چهارسال مثل بچه‌‌مدرسه‌ای راه خانه و دانشگاه را رفتم و برگشتم، بی آن‌که احساس کنم دانشجویم. اگر مثل تو و بابا تجربه‌‌ی دوری از خانه را داشتم، برای جداشدن از خانواده آماده‌‌تر بودم.»

مادر می‌خواست به دخترش حق بدهد و متأسّف شود، اما این‌حق را به خودش داد و زیر لب گفت: « چه خوب شد شهر دیگری نرفتی و پیش ما ماندی. توانستم یک‌دلِ سیر بزرگ‌شدن و درس‌خواندنت را ببینم. برایت غذاهای خوشمزه بپزم و چشم‌به‌راه آمدنت باشم.»

چیزی که خودم در دوران دبیرستان و دانشگاه تجربه‌ نکردم. ذوق توی چشمان مادر را وقت خداحافظی و شوق دیدار مادر را وقت سلام دادن، ندیدم.

مادرم خیلی زود از دنیا رفت به‌جز پدرم که اتاقش سرد و اجاقش خاموش بود، کس دیگری چشم به‌راهم نبود… .

 خاطرات تلخ نوجوانی، بیماری و سال‌ها رنجوری مادر، لحظه‌های سخت وداع با بدن استخوانی، چهره‌‌ی تکیده، چشمان گودافتاده، جسم آزرده‌ی مادر، او را در غم گذشته‌ی خود فرومی‌برد.

صدایی از درون نهیب می‌زند: « حواست هست کجایی؟ برای چه به این‌اتاق آمده‌ای؟»

مادر به خود می‌آید. دستمال گردگیری را در دستانش می‌فشارد در حالی که به جلد ششم فرهنگ معین رسیده‌است.

کتاب با زبان بی‌زبانی می‌گوید: « به جلد آخر فرهنگ معین خوش‌آمدی! تا کی می‌خواهی با همین دستمال آلوده گردگیری کنی و تن ما را برنجانی! برو دستمالت را بشوی، آبی بنوش و برگرد!»

مادر برای شستن دستمال گردگیری با احتیاط از روی صندلی پایین می‌آید، آبی به صورت می‌زند و به اتاق برمی‌گردد…

داستان ادامه دارد.

1402/6/14

 

به اشتراک بگذارید

4 پاسخ

  1. عالی بود،جدی جدی داری نویسنده میشی.یعنی
    دیگه شدی.👍🌼🌺🌹🌷💐

    1. ممنونم، مرسی که خوندی و نظرت رو نوشتی برقرار باشی.

  2. مهتاب جان ، خواندم و کیف کردم . چقدر قشنگ، ساده ، روان و پر کشش بود . بقول احمدآقا راستی راستی نویسنده شدی .
    کاملا رشد و پیشرفتت نسبت به نوشته های قبلی مشهوده . آفرین به پشتکار و تلاشت 👏🏼👏🏼👏🏼🍀🌹

    1. ممنونم دوست عزیزم، محبوبه‌جان، خوشحالم که خوندی و کیف کردی. مرسی که بهم انگیزه می‌دی. درود به شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط