خاطرات یک کوهنورد(قسمت بیست و دوم)

پشت میز کارم در اتحادیه نشسته بودم و نامه‌ها را بررسی می‌کردم و بنا به مقتضا و محتوا دستورات لازم را در ذیل نامه برای کارکنان می‌دادم که ناگهان تلفن روی میز به صدا درآمد.

دقت کرده‌اید بعضی صداها گوئی حامل پیام است و روی مخاطب تاًثیر می‌گذارد؟
زنگی که به صدا درآمد چنین حالتی داشت. هرری دلم ریخت و در لحظه احساس نگرانی کردم، در حالیکه هنوز گوشی را برنداشته بودم.
_الو بفرمائید، صدای مضطرب و شتاب‌زده خانمی از آن طرف به گوش رسید.
از بیمارستان شهدا زنگ میزنم، با آقای صادقی کار دارم.
_بفرمائید خودم هستم.
زود خودتونو برسونید… یکی از همکاران شما دچار سانحه شده، باید به مشهد اعزام بشه…
صدای ضعیفی از گوشی شنیدم که گفت: «انبار دار آلماجق آقای عباسیه.»
به سرعت از پله‌ها آمدم پائین. بین راه به آقای حبیبی حسابدار اتحادیه برخوردم که سراسیمه بالا می‌آمد.

گفتم: «چیزی نگو خبر دارم. وقتم گرفته می‌شود.» دهان باز نکرده، بست.

گفتم: «مراقب اوضاع باش، شاید راهی مشهد شدم.»

به کسری از زمان به بیمارستان رسیدم. خیابان‌های خلوت اجازه هر مانوری را برای رسیدن به مقصد می‌داد. با مزدای زرد قناری اتحادیه، مستقیم وارد بیمارستان شدم.
آقای عباسی بی‌حال و بی‌رمق روی تخت افتاده و از آن چهره گلگون، اثری نبود و این عمق فاجعه را نشان می‌داد.

مثل همیشه و در مواقع نیاز آمبولانس بیمارستان به گفته پرستار بخش در ماموریت بود. این که می‌گویند در موارد اضطرار مغز بهتر کار می‌کند، درست است.

در یک لحظه به یاد میتسوبشی دو کابین آبی_کاربنی اتحادیه افتادم که به تازگی خریداری شده و رئیس سازمان از آن استفاده می‌کرد.

این هم یک غلط در ساختار اداری، ماشین اتحادیه زیر پای دیگری!

صدای پرستار به خودم آورد: «هرچه دیرتر اقدام کنید، جان مریض به خطر می‌افته. در ضمن با این وسیله هم نمیشه مصدوم را برد.»  اشاره به زرد قناری کرد.
سریع برگشتم به اتاق سرپرستار تا با سرپرست سازمان تماس بگیرم.

_الو نریمان، خودم هم نمی‌دانم چه اتفاقی برای آقای عباسی افتاده. هر چه زودتر باید به مشهد اعزام بشه… آمبولانسی هم در کار نیست، تنها راه سریع و عملی میتسوبشیه.

در کمال ناباوری گفت: «چیزی نیست با همان مزدا ببر.»

گفتم: «کجای مزدا جا بدم، مریض باید درازکش باشه.»

وایستا که آمدم من می‌دانم و تو.

به سرعت از بیمارستان خارج شده به طرف اداره راه افتادم. در این فاصله کوتاه تا رسیدن به اداره، قدری به خلق و خوی آقای معتمدی می‌پردازم.

یک روز صبح به محض اینکه وارد اداره شدم تا مرا دید، اشاره کرد بیا! داخل اتاق شدم.

دیدم چشمانش اشک آلود و پرونده قطوری را تا نصفه ورق زده، پرسیدم: «چی شده؟ چرا گریه کردی؟ این پرونده چیه؟»

گفت: «بیا جلوتر غریبی نکن، پرونده خودمه.» دیدم تنها کسی‌که مرا در حوزه به عنوان کمک قبول کرده تو بودی، در حالی‌که همه مرا پس زده بودن و این کار تو باعث شده در قوچان بمانم و الا منتقلم می‌کردن. گریه ام بخاطر فداکاری و دوستی بی‌ریای تو بود.

نریمان اخلاق خاصی داشت که با روحیه هر کسی نمی‌ساخت برای همین بین همکاران جایگاه کمی داشت.

گفتم: «جمع کن کاسه کوزه ته! گذشت آن موقع، حالا تو رئیسی و ما مرئوس. سعی کن خوب باشی.»

نریمان در عین رقت قلب، گرفتار میز ریاست شد. هر روز قبل از رفتن به اتحادیه، مدتی با همکاران اداری در سازمان می‌نشستیم و از هر دری سخنی می‌گفتیم.

در یکی از همین روزها آقای سراجی پیشخدمت اتحادیه، سراسیمه خودش را به من رسانده و در گوشی به من گفت: «در ورودی اتحادیه را قفل کرده‌اند و بچه‌ها پشت در مانده‌اند.»

با تعجب آمدم بیرون. بله در ساختمان قفل بود چگونگی را جویا شدم. آقای حبیبی گفت: «آقای رییس دستور داده کارکنان اتحادیه از داخل سازمان و از جلو اتاق رئیس، عبور کرده و از راهرو بین توالت و آبدارخانه گذشته به محل کار خود بروند.» عجب رذالتی، عجب حب جاه و مقامی!

گفتم: «بچه ها همین جا بمانید و تکان نخورید، یا با کلید میام یا دستور میدم قفل را بشکنید.»

به سرعت برگشتم سازمان و رفتم اتاق رئیس و در را پشت سرم بستم.
گفتم: «نریمان خجالت نمی‌کشی؟ اینه پاسخ دوستی و رفاقت و اون اشک چشمات! مگر بچه‌های اتحادیه اسرای جنگی هستن که باید هر روز جلوی کارمندان سازمان رژه بروند و از یک دالان تنگ عبور کنن؟! این چه غرور و حماقتیه!؟»

نریمان با شرمندگی و استیصال گفت: «می خواستم هر روز آمار کارکنان اتحادیه را داشته باشم.»

گفتم: «پس من اونجا چکاره‌ام؟! این چه دلیل بچگانه و بی‌خودیه؟! تو هدفت کوچک کردن من جلو بقیه است. من میرم نزد بچه‌های اتحادیه، اگر تا پنج دقیقه کلید را فرستادی که هیچ، والا قفل را می‌شکنم و با این کار حصار دوستیمان هم خواهد شکست.

آمدم بیرون، دیلم به دست، منتظر دستور

دو دقیقه نشده آقای قنبری، آبدارچی سازمان، با دسته کلید آمد.

ادامه در قسمت بیست و سوم

عباس صادقی

به اشتراک بگذارید

2 پاسخ

  1. مهتاب خانم عزیز! خاطرات یک کوهنورد انسان را چون داستانهای عشقی،پلیسی به دنبال خود می کشد.برای ایشان سلامت و طول عمروبرای شما موفقیت بیشتر ارزومندم

    1. درود بر شما مهناز خانم، استاد گرامی، بله همینطوره نظر لطف شماست. از حضورتون در اینجا، بازخورد و دعاهای قشنگتون‌ سپاسگزارم. برقرار باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط