روزانهنویسی، به نوعی بازگشت به خویشتن است.
وقتی نوشتههایم را میخوانم. آنچه را تا به حال نوشتهام، همگی بوی کهنگی، بوی گذشته را میدهد.
آخرین نوشتهام، ماجرای تلخ روزهای سخت سال 1401 بود. سالی که دختر دومم از ایران رفت.
من نتوانستم رفتن دخترم و دوری او را هضم کنم. آن موقع با نوشتن برای برونریزی آشنایی نداشتم. به کسی هم چیزی نگفتم.
درونم انباشته شده بود از ناگفتهها. از حرفهایی که نه گفتهبودم، نه نوشته بودم.
حرفها از سه سال پیش تلمبار مانده بود، تا این که دیروز بیستوپنجم مرداد ماه، صبح زود در چندین صفحه ورد نوشتم و خالی شدم.
انگار با نوشتن دردهایم را بیرون ریختم. کاش زودتر مینوشتم و رها میشدم! کاش قبلتر از اینها بار نگرانیهایم را دوش کلمات میگذاشتم و با تلخی احساساتم روبرو میشدم!
از تنهاییهایم مینوشتم و آرام میگرفتم. گاهی گفتن کافی نیست. گفتن به اندازه نوشتن عمیق و اثرگذار نیست. حرفهای ننوشته روی دل میماند و باد میکند.
میدانم نوشتههایم بوی نا میدهد. شاید کسانی بگویند، بیش از حد اسیر گذشتهام و حال را فدای گذشته میکنم.
درست است من در گذشته ماندهام در گذشتههای دور. در بطن مادر، وقتی نمیخواست زنده باشم. در بیشوقی کودکانه، در تنهایی نوجوانانه، جوانیهای گیر گرده در گرفتاریهای خانوادگی.
من تا دیروز از گذشتههایم نوشتهام، از گذشتههای دور…
اما از امروز میخواهم روزبهروز بنویسم. از اتفاقات روز.
این شعر را امروز صبح در همین مضمون نوشتم و در کانالم منتشر کردم:
میخواهم درآینده، خودم باشم،
خودِ عریانم از پیلهها و پیرایهها
خالی از عنوانها و تقاضاها
خود جاری در خود،
جانمانده در دیروز
و غوطهور نشده در فردا
میخواهم خودی قوی باشم،
تنهای تنها
خودی مهربان،
خودی تلاشگر،
خودی آرامشگر،
خودی نوازشگر،
خودی که هر روز را همان روز زندگی میکند؛
آزاد از هراس دیروز و همهمه فردا
با لبخندی عمیق بر لب،
از اقیانوس درون
خندان از ته دل،
گریان برای دل
از امروز مینویسم،
روزبهروز
نه از دیروز،
نه از فردا،
از دل امروز
با نوشتههایم زندگی میکنم
برای آدمهای قصهام
چایی میریزم،
غذا میپزم،
خانه جارو میکنم
منتظر میمانم،
تا با هم غذا بخوریم و دلگیر نشویم
پیاده میروم تا لب رود،
رودی که کویر است
آب میشوم، جاری
زیر بوتههای تشنه
در سیاهی شب
ستاره میشوم در آسمان،
ستاره دنبالهدار
میدوم در پیِ ستارهها
زیر نور ماه میخوابم،
خوابی خوش
صبح که دمید، برمیخیزم
هر صبح
برای همان روز طرح میریزم،
طرحی نو،
روزبهروز
وقتی دخترانم پشت سر هم سالهای 1400 و 1401 مهاجرت کردند، وقت آزادم بیشتر شد. فکرم به سمت خودم چرخید. در این سه سال فکر و ذکرم این بود که از زندگی و رشد شخصی عقب افتادهام. کاری درخور برای خودم نکردهام. تمام هموغمم برای بچههایم و موفقیتشان بوده است. برای همین حس جاماندههای اربعین را داشتم. دست به هر ضریحی میزدم. شبیه بین راه ماندههایی که پناه به این در و آن در میبرند، شده بودم.
برای همین از فرصت پیش آمده استفاده کردم و در کلاسها و کارگاههای مختلف ثبتنام کردم؛
سیزده دوره کارگاه تمرین نوشتن، کارگاه جملهورزی، دورههای خودشناسی، نظم شخصی، کمپ ایدهپزی، دوره عزت نفس، اعتمادبه نفس، دوره شصتروزه فن بیان، کارگاه تفکر نقادانه، شخصیت کاریزماتیک، حرکت قطعهنویسی، کارگاه جملهزا، دوره نقد کتاب، دوره صدداستانک، سمپوزیم خاطرهنویسی، کارگاه آنلاین منداستان، کارگاه آنلاین کتابچه، جستارگاه، فتوشاپ، کمپ تبلیغنویسی، دوره نویسندگان کارآفرین، دوره وبلاگنویسی، حرکت توسعه فردی، طنزبانک، دوره آموزش وقت نویسنده، کمپ کتابخوانی، کارگاه نویسنده مدرس، مدرس محتواگر، دوره نثرانه، دوره نقد کتاب، کتابنویسی با تفکر نقادانه، دوره جملنده، سمپوزیوم خاطرهنویسی، تفکر نقادانه در باره خودشناسی، دوره ارتباط مؤثر، دوره نظم و برنامهریزی، پاکسازی ذهن و دورههایی که نامشان را فراموش کردهام.
باورم نمیشود. سرم سوت میکشد از این همه کلاس و وقت گذراندن در دورههای آموزشی مختلف.
در مدت سه سال بیش از 37دوره کلاسهای آنلاین را گذراندم. مقید به انجام تمرینها شدم. تقریبا هر ماه کلاس داشتم. بعضی از کلاسها شدیدن مورد نیاز و اثرگذار بود. فکرم را به چالش میکشید و نهیب میزد؛ تو تا به حال کجا بودی؟!
با اساتید مختلف کلاس و دوره برداشتم؛ وقت گذاشتم، کار کردم و نوشتم، اما تحلیلی پشت این همه کلاس و نوشته نبود. من در هرکلاسی که مدرسه نویسندگی اعلام میکرد، شرکت میکردم. طوطیوار تکالیفم را انجام میدادم خودم را سرگرم میکردم تا از تنهایی آسیب نبینم.
من با نوشتن از فکر و خیالهای ترسناک خلاص میشدم. غصه نمیخوردم. درد نمیکشیدم. احساس تنهایی نمیکردم. ضمن این که نوشتن را اصولی میآموختم، عجلهای برای نتیجهگیری و نوشتن کتاب نداشتم.
در جمع دوستان جدید قرار میگرفتم، تا با افکار جدید آشنا شوم. مدتی با آدمهای جدید همکلام و همراه شدم. ارتباط گرفتم. آموختم، تا به این نقطه رسیدم که من کیستم؟ چه تواناییهایی دارم؟ نقطهضعفهای من چیست؟ اگر عناوین اجتماعی و خانوادگی را از من بگیرند، چه ویژگیهای شخصیتی دارم؟ واقعن من به تنهایی و قائم به ذات، چه کسی هستم؟
تمام نوشتههایم تا به اینجا متصل به دیگران بودهاست. به پدر، مادر، همسر، فرزندان، جامعه، دوستان، همسایهگان، همکاران، دانشآموزان و… . آیا من همانی هستم که نشان میدهم، یا منِ دیگری هستم؟
راستش عمیقتر که میشوم، خودم هم نمیدانم کیستم؟ من آدم دلسوز مهربان با محبت پرتلاش انرژیبخش، آیا واقعن انرژیبخشم؟ آیا واقعن مهربانم؟ آیا واقعن پرتلاشم؟
آیا من دلسوز واقعی هستم؟ دلسوز چه کسی هستم؟ مهربان با چه کسانیام؟ انرژیبخش چه آدمهایی هستم؟ خودم یا دیگران؟
اگر من مهربانم، پس چرا به خودم مهر نمیورزم؟ اگر من انرژیبخشم، چرا به خودم انرژی نمیبخشم و خالی از انرژیام؟ پس خودم چی؟ آدم مهم زندگی من کیست؟
خودم را شبیه طفلکی مظلومِ گردن خمیده میدیدم که تمام این سالها کناری بیرون از خود ایستاده و نگران خود است.
من خودم را از کنار پرده نگاه میکردم. به انگشتان نویسایم، به چشمهایی که روزبهروز کمسوتر میشوند، پاهایی که از رمق میافتند، موهایی که میریزند و شفافیتشان را از دست میدهند. به دندانهایی که میپوسند و رنگ میبازند. قامتی که خم میشود و راست نمیماند. پوستی که چروک میشود و میریزد، پلکی که میافتد و دور چشمهای که تیره میشود.
این واقعن منم؟! همان که کنار پرده ایستاده و همه را میبیند، بجز خودش!
حالا میخواهم با آگاهی و فعالانه روزبه روز بنویسم. این نوع نوشتن وامیدارد هر ساعت خودکار به دست شوم، یا پشت سیستم بنشینم.
لازم است برنامه مشخصی برای نوشتن داشته باشم؛ مثلن صبحگاه، ظهرگاه، عصرگاه و شامگاه زمان بگذارم و اتفاقات همان روز را بنویسم.
شاید هم لازم نباشد ساعت و دقیقه تعیین کنم. هر زمان که توانستم در دفتر یا صفحهای از ورد بنویسم.
خوب است دفتر و قلمم روی میز حاضر و لپتابم آماده باشد، تا معطل آمادهسازی دفتر و سیستم نشوم.
اگر بتوانم روزانهنویسی کنم و داستان همان روز را بنویسم، عالی میشود. خوانندهها و فالوورها روزبهروز با برنامه روزانهام همراه میشوند و الهام میگیرند.
من امروز از نقش قربانی بیرون میآیم و بیجهت از گذشته نمینالم.
من در تاریخ 26 مرداد، روزی که دخترم از ایران رفت، شیوه نوشتنم را تغییر میدهم.
از کارهای روزانه مینویسم، تا حواسم بیشتر متوجه اتفاقات افتاده و نیفتاده باشد. برای دیدن و شناخت خطاهایم مینویسم تا اشکالاتم را اگر قابل تغییر است تغییر دهم، اگر نیست، بپذیرم و سوژهای برای نوشتن داشته باشم.
یک داستان واقعی، تا بعدها خوانندگان حس خوبی با خواندن نوشتههایم تجربه کنند.
میخواهم سال آینده وقتی به امروز رسیدم، این روز را جشن بگیرم که بلاخره توانستم از گذشتههای تلخ با نوشتن بگذرم و به جمع امروزیها بپیوندم.
میخواهم روزانهنویسی کنم. گزارش روزم را بنویسم. میگویند این مدل نوشتن بهترین نوع نویسندگی است.
باید از نقش قربانی بودن بیرون بیایم و زندگی را هر روز زندگی کنم.
دو مدل روزانهنویسی در کانالم معرفی کردم. کلمه کانال را کلیک کنید و با این قالب نوشتن بیشتر آشنا شوید.
راستی مدتی شده شبها خواب کامل ندارم. نمیدانم چرا عمیق نمیخوابم. وسط شب چندبار از خواب میپرم. شاید دلیلش نوشیدن آب قبل از خواب باشد که برای تخلیه بیدارم میکند!
برای حفظ سلامتی لازم است در شبانهروز دستکم هفت ساعت بخوابم. با این فرمانی که پیش گرفتم، به زودی سوختم تمام میشود و چراغ سلامتیام به پتپت میافتد. پس باید به فکر اصلاح ساعت خوابم باشم.
شاید چون قرص فشارم را آخر شب میخورم و ادرارآور است، نیمههای شب بیدار میشوم.
دیروز در خصوص مشکلم نوشتم و احتمالات را با نوشتن بررسی کردم. یک دلیل دیگر هم شاید این باشد که به خاطر گرمی هوا برخلاف عادت همیشگی، روانداز نمیاندازم!
یادم باشد این موضوعات را به جای مشورت با پزشک، با خودم درمیان بگذارم.بنویسم و دلایلش را بیابم. نوشتن میتواند در حل مسئلههای پیش آمده با جزئینگری کمک کند.
مهتاب صادقی




آخرین نظرات: