گشتانه نهم_ سفرهای کوچک ما

گشتانۀ نه، قصه یک روز معمولی و متفاوت

رفتیم محله‌ی عرب‌ها؛ جایی کاملاً جدید. هیچ‌وقت گذرم به آنجا نیفتاده بود. اسمش را هفته‌ی پیش در گشتانۀ هشتم از راهنمای گردشیاران شنیده بودم. یک‌بار هم پسرم از قول بچه‌های مدرسه گفته بود فلافل‌های خوبی دارد و قرار گذاشتیم یک روز با هم به آن محله برویم.

           

این شد که 29 آبان، سه‌نفری با قطار شهری تا پایانه‌ی غدیر رفتیم؛ سفری از غرب به شرق مشهد. از آنجا حدود یک تا یک‌ونیم کیلومتر پیاده رفتیم؛ پرسان‌پرسان و گاهی هم با کمک نقشه تا محله‌ی عرب‌ها رسیدیم.

پسرم در مسیر غر می‌زد: «این‌همه پیاده‌روی؟ باید ماشین می‌آوردیم.»
من هم دلداری‌اش می‌دادم و می‌گفتم: «حتماً دلیلی دارد که بابا تصمیم گرفت با قطار بیاییم.»
واقعیتش هم ترافیک و حجم ماشین‌ها بود؛ هر نگاه عاقلی را متوجه دلیلش می‌کرد.

مهیار نوجوان است؛ خسته. آخر هفته‌ها بیشتر نیاز به استراحت دارد. البته خودش گفته بود بیاید. اگر نه، دو نفره راحت‌تر و صمیمانه‌تر بودیم.

راستش در بخشی از مسیر، از بازار عرب‌ها به سمت بلوار مصلی، من هم خسته شدم. مخصوصاً که هوای آلوده و دیدن محرومیت‌های محله، آدم را خسته‌ی روحی می‌کند.

محله‌ی عرب‌ها روی نقشه یک مثلث است؛ از یک سمت به کوی کارگران، از طرف دیگر به بلوار مصلی، و از سمتی به بزرگراه بسیج می‌رسد؛ نزدیک منطقه‌ی شکاری و فرودگاه است.

مردم آنجا یک‌دست عرب‌اند و هنوز شکل و شمایل و فرهنگ خودشان را حفظ کرده‌اند.

شهرک با آن شکل و شمایل برای ما جدید و عجیب بود؛ شکلی دیگر از شهر. آدم‌هایی از جنس خودمان، اما با پوشش متفاوت، زبان و لهجه‌ی عربی، و نگاه‌هایی که می‌گفتند می‌دانند ما اهل آن حوالی نیستیم و برای گردش آمدیم.

چند عکس گرفتم و از دور یک فیلم کوتاه. نزدیک مغازه‌ها دو خانم اعتراض کردند: «چرا فیلم گرفتی؟ ما راضی نیستیم.»
همسرم توضیح می‌داد که «شما در فیلم نیستید»، اما قبول نمی‌کردند. گوشی را نزدیک بردم و جلوی چشم‌شان فیلم را پاک کردم. معلوم بود دل پری دارند؛ مثل بسیاری از شهروندان. البته تعصب‌ها همیشه از دل یک علت پیدا و پنهان می‌آید.

کمی اطراف را گشتیم. بازارچه‌ی ماهی‌فروشان رفتیم. با اجازه چند عکس و فیلم گرفتم. چون ماشین نداشتیم و می‌خواستیم به محله‌ی دیگری برویم، از خرید ماهی و میگو صرف‌نظر کردیم؛ بماند برای یک روز مخصوص با ماشین برویم.

رستوران‌های محلی، فلافل و سمبوسه‌فروشی‌ها را دیدیم. ماهی کبابی هم بود که به‌جای کباب، سوز شده بود! نخوردیم. راستش جرئت نکردیم. خیلی‌ها نشسته بودند داخل و بیرون و می‌خوردند، اما بوی ناخوشایند ماهی و فضای آنجا اجازه نمی‌داد طولانی بمانی.

     

پسرم هم با دیدن آن وضعیت از فلافل‌خوردن منصرف شد. با یکی دو قلم خرید، مسیرمان را به سمت بلوار مصلی ادامه دادیم، سوار تاکسی شدیم و خود را به مراکز خرید رساندیم.

میدان ۱۷ شهریور برایم خاطره بود. وقتی معاون دبیرستان بودم، به مناسبت‌های مختلف از همکاران و خیرین برای بچه‌های نیازمند کمک جمع می‌کردیم و دو بار در سال برای خرید لباس به همین میدان می‌رفتیم. با کمترین هزینه، کیف و کفش و لباس مورد نیاز بچه‌ها را تهیه، در آستانه‌ی مدرسه یا نوروز، آن‌ها و خانواده‌هایشان را خوشحال می‌کردیم.

بعد از بازنشستگی، این بازار از ذهنم رفته بود. شنیده بودم توسعه پیدا کرده؛ چند مجتمع جدید ساخته شده و تنوع لباس‌ها خیلی بیشتر شده. چند سال پیش قبل از کرونا رفته بودم، اما حالا کاملاً متفاوت بود:
بازارهای قدیم یک طرف، پاساژهای نو با لباس‌های متنوع و خوش‌رنگ طرف دیگر.
لباس‌های پسرانه، دخترانه، زنانه، مردانه؛ لباس مجلسی، مانتو و شلوارهای اداری و اسپرت، و لباس‌های گرم مثل کاپشن‌ها… همه چشم‌نواز.

گرمای خرید آدم را گرم می‌کرد. برخلاف بسیاری از بازارهای دیگر شهر که یا تعطیل شده‌اند یا خلوت و بی‌رمق‌اند، ۱۷ شهریور هنوز پررونق بود؛ به‌خاطر موقعیت نزدیک به حرم و بازار رضا، و دسترسی آسان به قطار شهری و اتوبوس و مینی‌بوس.

در یکی از میادین، جمعیتی دیدیم دور هم جمع شده‌اند و صدایی نامفهوم از بلندگو می‌آمد. پسرم پرسید: «اونجا چه خبره؟»
همسرم گفت: «احتمالاً مارگیریه.»
باورم نمی‌شد. رفتیم نزدیک‌تر.

در وسط میدان، مرشد و پسر نوجوانش با چند مار بزرگ، زنجیر، جعبه و بلندگو… معرکه گرفته بودند.

یکی از مارها را پسرک خودش از ساک بیرون آورد و دور گردنش انداخت؛ نیش مار بیرون و نگاه تیزش سمت مردم بود.

مرشد خودش را اهل لرستان معرفی کرد و می‌گفت در بسیاری از شهرهای گلستان و مازندران هم برنامه داشته.

چهار زنجیر را بعد از اطمینان دور بازوانش بستند. فشار آورد تا پاره کند؛ اما نتوانست. خون از زخمی که تازه خوب شده بود جاری شد. مردم گفتند: «به قلبت فشار وارد نکن! این زنجیرها سنگینه.» همکارش هم گفت: «پهلوان، این کارا رو نکن؛ همه تو رو قبول دارن.»

دیدن این صحنه که یک نفر چطور به خودش آسیب می‌زند تا معرکه بگیرد، حالم را بد کرد. معرکه را ترک کردیم.

زمان کمی داشتیم. چند پاساژ جدید را گشتیم. بالاخره برای پسر، همسرم و خودم خرید کردیم: کاپشن، شلوار، لباس گرم کلاه‌دار، جلیقه و کمربند، برای خودم هم یکی دو لباس و یک ژاکت و جلیقه گرم خریدیم.

از این‌که با حدود صد دلار توانسته بودیم این‌همه خرید کنیم، خوشحال بودیم. به میل پسرم پیتزا خوردیم و برای هضم غذا تا مترو پیاده رفتیم و با قطار شهری به خانه برگشتیم.

روز خوبی بود. در مرکز خرید فهمیدم وسط شهر بردن ماشین اشتباه است؛ با دیدن ترافیک سنگین شب جمعه، حق را به همسرم دادم.
اما پسرم همچنان می‌گفت: «ماشین برای راحتیه، نه برای موندن تو پارکینگ.»

یک فهم تازه بعد از گشتانه‌ی نهم

بعد از گشتانه‌ی نهم، وقتی از شلوغی محله عرب‌ها برمی‌گشتیم و حالِ‌مان بهتر شده بود،
در ذهنم یک سؤال کوچک شکل گرفت:

«چطور می‌توانستیم از همان اول، فضای بهتری برای همه‌مان بسازیم؟»

وقتی پسرم فهمید با ماشین نمی‌رویم و دلخور شد، من سعی کردم توضیح بدهم.

اما بعدها که مسیر طولانیِ پیاده‌روی را دیدم، فهمیدم حق داشت. نوجوان است، دلش می‌خواست یک روز راحت‌تر باشد، موسیقی گوش بدهد و سفر برایش سبک‌تر بگذرد.

بعدتر که خرید کردیم، تماشا کردیم و پیتزا خوردیم، حالش خوب شد.
اما در ذهن من چیزی روشن شد:
گاهی ما بزرگ‌ترها نیت خیر داریم، اما بلد نیستیم در همان لحظه، احساس طرف مقابل را به زبان بیاوریم.

من هم مثل خیلی‌ها تازه دارم «زبان زندگی» را یاد می‌گیرم؛
این‌که قبل از هر توضیحی، قبل از هر تصمیمی، بپرسم:
«الان پشتِ این رفتار، چه احساس و چه نیازی هست؟»

وقتی کتاب روزنبرگ را می‌خوانم، می‌بینم همین لحظه‌های کوچکِ سفرها، همین ناراحتی‌های ساده‌ی نوجوانانه می‌تواند فرصتی باشد برای ساختن لحظه‌های شیرین‌تر،
گفت‌وگوهای بهتر،
و ارتباطی آرام‌تر بین ما سه نفر.

هیچ‌کس مقصر نبود.
هیچ‌کس بد نبود.
فقط بلد نبودیم چطور احساس را همان لحظه ببینیم و بشنویم.
و چه خوب که آدم‌ها در هر سنی می‌توانند یاد بگیرند.

من از آن روز یک چیز مهم یاد گرفتم:
اگر احساس‌ها را زودتر ببینیم،
سفرها شیرین‌تر،
خانه آرام‌تر،
و دل‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند.

مهتاب صادقی
۱۴۰۴/۹/۱
#رشدشخصی
#زبان‌زندگی

 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط