گلمکان، دره سحرانگیز کشوه
ساعت هفت و چهل دقیقه ایستگاه هفت تیر بودیم. با یک مینیبوس و گروهی از گردشگران، زن و مرد، راهی درهٔ کشوه در گلمکان شدیم.
سالها بود دلم میخواست گلمکان بروم؛ نه برای تماشای زیباییهای پاییز، که برای زنده کردن خاطرات سی سال پیش، زمانی که آنجا معلم بودم.
سال ۱۳۷۴ پس از یک سال تدریس در پرتترین مدرسه ناحیه پنج مشهد، به صورت موقت به گلمکان منتقل شدم. با داشتن یک کودک یکساله شرایط مناسبی برای رفتوآمد به روستای نسبتاً دور از مشهد نداشتم.
آن زمان با مینیبوسهای بنز قدیمی که همان دوره هم فرسوده و از رده خارج بودند، روستا میرفتیم. زمستانها داخل ماشین پیکنیک روشن میکردند و با برفی که تا بالای زانو مینشست، اداره تعطیل نمیکرد باید تحت هر شرایطی میرفتیم.
خاطرهای تلخ از یک روز زمستانی گلمکان به یاد دارم، تعریفش باشد برای بعد.
اینبار با مینیبوس جدید، با آدمهای امروزی و مسیری پر از رنگهای فریبنده راهی گلمکان بودیم. رنگهایی که وسوسه میکرد از تکتک درختان، شاخهها و برگها عکس بگیرم و ثبت کنم.
این گلمکان، گلمکانِ سی سال پیش نبود؛ شهر شده بود. درست مثل زادگاهم که دیگر خبری از کوچهها و پسکوچههای قدیمی نیست. گلمکان را نشناختم، مردمش هم مرا نشناختند. سی سال برای خودش عمری است.
آن روزها، آنقدر درگیر زندگی، بچه و گرفتاریهایش بودم که در طول دو سال حضورم یکبار هم طبیعت و زیباییهای گلمکان را ندیدم.
همهٔ فکرم این بود، درس بدهم، بهموقع با مینیبوس برگردم دخترم را از مهد بردارم و خودم را به خانه برسانم.
امروز اما به عنوان گردشگر، گلمکان و درهٔ زیبای کشوه را تماشا میکردم؛ مناظری مسحورکننده و آب زلال و خنک رودخانهای که از دل کوه پایین میآید و از پای درختان بلندبالا میگذرد و باغات را سیراب میکند.
هرچه جلوتر میروی دره ادامه دارد و پایان ندارد.
چند روز پیش همسرم از انباری دفترچهای آورد و گفت فکر میکنم برایت حسِ بازگشت به گذشته را زنده کند. دفترچه پر بود از اسامی و شمارهتلفنهای چهاررقمی دوستان دانشگاهی.
لحظاتی اسامی را مرور کردم؛ با دیدن هر نام، چهرهای در ذهنم جان میگرفت. پیش خودم گفتم یعنی میشود یکی از این دوستان را دوباره ببینم؟
و امروز، وقتی مشغول عکس گرفتن بودم، یکی از همان دوستان از مقابلم گذشت. شناختمش، او هم مرا شناخت. یکدیگر را در آغوش گرفتیم و در طول مسیر غرق تعریف خاطرات شدیم.
منیره همراه خواهرش آمده بود. دیدنشان واقعاً خوشحالم کرد. پیش خودم گفتم آرزوها چه زود برآورده میشوند، کافیست از دل بخواهی.
با گروه برای ناهار به رستوران اقاقیا برگشتیم؛ پلومرغ خوردیم، کمی شادی و پایکوبی کردیم و ساعت چهار به سمت مشهد راه افتادیم. ساعت شش خانه بودیم.
«گشتانهٔ هشتم» تجربهای بسیار جذاب و دوستداشتنی شد؛ سفری که مرا سی سال به عقب برد. هم روستای محل خدمتم را دوباره دیدم و هم دوست قدیمیام را پس از سه دهه ملاقات کردم. خیلی خوش گذشت.
صدای آب، نغمهٔ آرامِ «دوستت دارم» است؛ روانه به سوی هر روییدنی که در حاشیهٔ رود سر از خاک برآورده و نگاهش را به آسمان دوخته است.
کنار رود مینشینی، دل میسپاری به ساز نرم جریان. گوشهایت پر میشود از زمزمهٔ آب و چشمهایت همراه موجها راهی میشوند.
در دل این طبیعت، تنآرامی به ذهنآرامی گره میخورد؛
آنجا که سکوت، از میان صدای آب میشکفد و جان آدمی سبک میشود.
سپاسگزار لحظات ناب زندگی هستم؛ سپاسگزار لحظات عاشقانهای که در دل طبیعت، کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند، رقم میخورد.
چه کسی بهتر از همسر همراه و یک دوست قدیمی و گروه شاد و باصفای گردشیاران میتواند حال آدم را خوب، و یک روز پاییزی را همرنگ زیباییهای پاییز گرداند؟
و اما آن خاطرهای که از زمستان ۷۴ به یاد دارم:
برف سنگینی باریده بود. مدارس نواحی هفتگانهٔ مشهد، طرقبه، شاندیز، نیشابور و سرولایت تعطیل شده بود. گلمکان از توابع چناران بود و خبری از تعطیلی نبود.
خبر تعطیلی باید از اداره به مدیر و از مدیر به معلمها میرسید. آن زمان نه موبایلی بود، نه گروه و کانالی؛ تلفن ثابت داشتیم، صبح از طرف مدیر هیچ خبری نشد.
با وجود اینکه همسرم گفت: «وقتی قوچان و سرولایت و نواحی مشهد تعطیلاند، حتماً چناران و توابعش هم تعطیل شده. نرو، معلوم نیست اصلاً مینیبوس بیاید»، ولی من انگار قسم خورده بودم تحت هر شرایطی در مدرسه حاضر باشم. افتادم روی دندهٔ لجبازی با خودم.
دختر دو سالهام را در آن سرمای پرسوز به مهد سپردم. مستخدم مهد گفت: «خانم، امروز معلمها بچههایشان را نیاوردهاند، فقط بچههای ادارات هستن.» باز هم لج کردم و برگشتم سر ایستگاه همیشگی گلمکان.
درست مثل وقتهایی که سر ایستگاه منتظر اتوبوس میایستی و اتوبوسی نمیآید. میایستی و میمانی و زمان میگذرد، تا آخر سر با هزار لعنت به خودت سوار تاکسی میشوی و تا مقصد خودت را سرزنش میکنی. حال من چنین حالی بود.
مینیبوس بنز دربوداغان گلمکان بالاخره در بزرگراه آزادی سر ایستگاه رسید. راننده در را باز کرد، نگاهی به من انداخت و گفت: «خانم معلم، فکر نمیکنم امروز مدرسه باز باشه. با این برف بعیده. حالا اگر میآیی، بیا، فقط هوا خیلی سرده و همهجا پرِ برفه. خدا کنه ادارهٔ راه با بُردیزل جاده رو باز کرده باشه.»
راه افتادیم و آرامآرام جلو رفتیم. جادهٔ فرعی گلمکان در کیلومتر سیوپنج مشهد پوشیده از برف بود. جز سفیدی برف و رد یکیدو چرخ در جاده چیزی دیده نمیشد. همان یک رد باریکی که از ماشین قبلی مانده بود، تنها امید مسیر بود.
بالاخره رسیدیم گلمکان. از مینیبوس پیاده شدم، نفس عمیقی از هوای سرد کشیدم و هوای نامطبوع داخل مینیبوس را بیرون راندم. مسافران برای گرمکردن ماشین پیکنیک روشن کرده بودند، بوی گاز کربنیک خفهکننده بود.
آرامآرام در برفهای انباشته تا زیر زانو قدم گذاشتم و به طرف مدرسه راه رفتم. روی زمینِ پوشیده از برف، رد هیچ پایی نبود؛ فقط چند پنجهٔ کلاغ یا شاید سگ و گربه. دلم گواهی میداد که مدرسه تعطیل است، اما باز هم لجبازی اجازه نمیداد برگردم.
نزدیک مدرسه که رسیدم، زنی از پنجره صدایم زد: «خانم معلم، امروز مدرسه تعطیله. مگه نشنیدین؟!»
در چند قدمی درِ بزرگ آهنی و آبی رنگ مدرسه بودم. باورم نمیشد واقعاً تعطیل باشد و من نادانسته این همه راه را آمده باشم. از خودم بدم آمده بود. شرمندهٔ دختر و همسرم بودم که حالا باید تمام این مسیر را برمیگشتم.
برگشتم سمت میدان اول گلمکان. آفتاب کمرمق زمستانی چند پیرمرد را بیرون کشیده بود. آنها مشغول رفتوروب برف جلوی خانهشان بودند. سلامی ردوبدل شد، اما من در فکر خودم گم بودم. دستها و پاهایم از سرما بیحس شده بود. خودم را به مینیبوس رساندم. راننده کنار گاز پیکنیک نشسته بود چای و صبحانه میخورد. گفتم: «کی برمیگردین مشهد؟»
لبخند تلخی زد، نگاهی از سر سرزنش انداخت و گفت: «من که گفتم تعطیله، شما قبول نکردی! حالا هم باید منتظر بمونی دو نفر دیگه سوار شن، خالی که نمیتونم برگردم!»
چارهای نبود. منتظر ماندم. بعد از نیمساعت چند مرد آمدند و مینیبوس با سلام و صلوات راه افتاد. شیشهها را بخار گرفته بود. بوی گاز سنگین بود جرئت نمیکردم پنجره را باز کنم. در دل دعا میکردم سالم برسم.
حدود دو ساعت بعد سر ایستگاه آزادی پیاده شدم. پاهایم مثل دو تکه یخ بودند. خودم را به مهد رساندم و دخترم را بغل گرفتم و تا ساعت یازده به خانه رسیدم. چه رسیدنی!
دخترم را خواباندم و پاهایم را به بخاری چسباندم. هیچ گرمایی حس نمیکردم تا اینکه بوی سوختگی جوراب بلند شد و فهمیدم پاهایم دارد داغ میشود. کمکم یخزدگی باز شد، اما سوزش و خارش شروع شد.
از آن روز به بعد، هر وقت هوا سرد میشود، باید پاهایم را با چند لایه جوراب و ساق و شلوار گرم بپوشانم؛ وگرنه درد تا زانو میکشد.
گرچه حالا سالهاست دعا میکنم برف ببارد و حسوحال آن روزها دوباره برگردد، اما خاطرات گزنده هیچوقت فراموش نمیشوند.
❄️شما چه خاطرهای از برف آن سالها دارید؟
خوشحال میشوم زیر این نوشته بنویسید.☺️😊
مهتاب صادقی
۱۴۰۴/۸/۲۲
#گشتانه8
با لمس گشتانه، بریم گشتانه نهم…







آخرین نظرات: