گشتانه پنجم
دیروز، شنبه بود. هرچند روز کاری محسوب میشد، اما به دلیل بالا بودن شاخص آلودگی هوا، مدارس نواحی هفتگانهی مشهد تعطیل بود. جالب اینکه به نظرم در روزهای قبلتر که مدارس دایر بود، وضعیت هوا بدتر از امروز بود!
به هر حال، این تعطیلی فرصتی شد تا «گشتانهی پنجم» را سهنفری برگزار کنیم. پسرم هم این بار همسفرمان شد و همین حضورش حال و هوای تازهای به گردشمان بخشید. تصمیم گرفتیم انتخاب مقصد را به او بسپاریم. با لبخند گفت:
«برویم طرقبه، جوجهپزی!»
به احترام سلیقهاش، بهجای رفتن به طبیعتی بکر و خلوت، جایی را برگزیدیم که مرتب و مجهز باشد؛ با آلاچیق، وسایل بازی بچهها، سرویس بهداشتی، آبخوری و اجاق کبابپزی. مقصد نهاییمان انتهای جاغرق بود:
مجتمع رفاهی تفریحی مخابرات جاغرق
جایی آشنا و پرخاطره که سالها پیش، پیش از کرونا، بارها با مهمانانی به آنجا رفته بودیم؛ روزهایی که بچهها هنوز کوچک بودند و تاب و سرسره و الاکلنگ برایشان دنیایی از هیجان بود.
از آنجا که پسرم عصر کلاس زبان داشت، زودتر دستبهکار تهیهی ناهار شدیم. او و پدرش با همکاری هم اجاق را افروختند، جوجهها را سیخ کشیدند و کباب کردند. بوی جوجه و گوجهی کبابی در هوا پیچیده بود و ناهار سادهمان رنگ و طعمی از صمیمیت داشت.
پس از ناهار، در فاصلهی کوتاه استراحت، کمی در محوطه قدم زدم. از گوشه و کنار عکس و فیلم گرفتم: از تابهایی که دیگر تکان نمیخوردند، سرسرههایی خاموش، و الاکلنگی که مدتها بود کسی رویش ننشسته بود. سکوت و بیصدایی آن فضا دلم را گرفت.
روی صندلیای نشستم، چشمهایم را بستم و گوش سپردم به موسیقی طبیعت. نسیم، پرندگان و خشخش برگها ترکیبی از آرامش و رهایی را به من هدیه میدادند. مدیتیشنی در هوای آزاد، بیهیاهو و بیمرز.
خلوتم با صدای پسرم شکست. درست همان لحظه، دخترم آنلاین شد. گفتم:
«حدس بزن کجاییم؟»
خیلی زود شناخت و بعد از دیدن نمای کلی، گفت:
«هیچ تغییری نکرده… به نظرم خرابتر هم شده!»
حرفش دلم را لرزاند. به فکر فرو رفتم که چقدر ما تغییر کردهایم، اما بعضی جاها هنوز همانطور ایستادهاند، در انتظار صدای زندگی.

بعد از ناهار، پسرم را تا ایستگاه اول مترو رساندیم؛ کمتر از نیم ساعت تا کلاسش باقی مانده بود. پس از خداحافظی، دوباره به مسیر برگشتیم و تصمیم گرفتیم ادامهی گشتانه را در باغ پونه بگذرانیم؛
باغی زیبا در ابتدای راه طرقبه با درختانی سر به آسمان ساییده و نسیمی خنک از میان بیدهای مجنون.
در یکی از سکوهای چوبی میان درختان نشستیم. چای دم کردیم و من کتاب بهترین داستانهای کوتاه ارنست همینگوی را باز کردم. تنها مقدمهی نویسنده در این کتاب بیش از صد صفحه است.
روایتی از رنجها، ناکامیها و امیدهای مردی که از آمریکا تا کشورهای اروپایی سفر کرد تا در حلقهی اهل قلم زمان خود جای گیرد.
احمد گلشیری در مقدمه کتاب از حادثهای مینویسد که آن حادثه نوشتههای همینگوی را از او میگیرد:
نقل به مضمون است که ارنست از فرانسه به لوزان میرود و هتلی را برای اقامت اجاره میکند. به همسرش الیزابت که در پاریس بود پیام میدهد تا نوشتههای او را در چمدانی بگذارد و همراه خود به لوزان بیاورد.
الیزابت مجموعه آثار همینگوی را تا آن زمان هجده داستان کوتاه، سی شعر و یک رمان ناتمام بود و همینگوی همه را از هنگام ازدواج نوشته بود، در چمدان خود جا میدهد و چمدان را در کوپه میگذارد و برای خرید آب معدنی چند لحظه بیرون میرود.
وقتی برمیگردد اثری از چمدان نمیبیند چمدان را برده بودند در واقع قسمتی از جان همینگوی را برده بودند.
همینگوی مینویسد که دوستش ازرا پاوند، معروف به «روباه سرخ»، به او میگوید: «اگر داستانهایت استوار باشند، خودشان دوباره بازسازی میشوند. و اگر نه، همان بهتر که گم شده باشند.»
مطالعهی چنین کتابی در دل طبیعت، طعم دیگری دارد؛ انگار هر جمله با نفس درختان و خنکای هوا درآمیخته باشد.
پس از کمی قدمزدن زیر سایهی درختان پاییزی و گرفتن چند عکس یادگاری، پیش از غروب به خانه برگشتیم.
دلمان آرام بود، مثل فنجانی چای گرم در هوای خنک پاییز.
هر گشتانه، بهانهای است برای بیرون رفتن از روزمرگی و بازگشت به خود. سفری کوتاه اما عمیق، از هیاهوی شهر به سکوت طبیعت و از پراکندگی ذهن به تمرکز دل.
در هر گشتانه، یاد میگیرم آرامتر ببینم، کمتر قضاوت کنم و بیشتر زندگی را لمس کنم.
شاید معنای واقعی سفر همین باشد؛ نه در رفتن به دوردستها، بلکه در نزدیکتر شدن به خودمان.
مهتاب صادقی
1404/7/26











2 پاسخ
خیلی زیبا خاطرهسازی میکنین 😍 خداحفظ کنه محیط صمیمی خانوادتونو 💛
سلام آرزوجون، ممنونم از حضورت، وقتی که گذاشتی و خودندی. بازخوردت خیلی دلگرمکننده بود برقرار باشی.