چهل سال از رفتن مادرم میگذرد …
امروز، بیستویک مهر، چهلمین سالگرد درگذشت اوست.
برای نخستین بار وقتی از او مینویسم، اشکم جاری نمیشود. شاید چون زاویه دیدم تغییر کرده، شاید چون دیگر حس قربانی بودن ندارم و مانند انسانی بالغ به این واقعه تلخ نگاه میکنم.
تولد و مرگ، دو رویداد شگفتانگیزند که هیچیک در اختیار ما نیست؛ نه آمدنمان و نه رفتنمان.
اما آنچه میان این دو نقطه در دست ماست، «زندگی» است، مسیری که خودمان میسازیم.
زندگی یعنی نشاط، شادمانی، امید، شور، و تلاش برای تدوام.
هر چیزی جز این، دیگر نامش زندگی نیست.
زن یا مرد، فرقی ندارد؛ هر انسانی باید بکوشد دوران زندگیاش را بر پایه عقل، احساسات سازنده، و شور زیستن بنا کند.
یعنی بتواند در هر موقعیتی درستترین تصمیم را بگیرد، واکنش سنجیده نشان دهد، و در عین حال گاهی هم احساسی عمل کند تا خشکی منطق او را از درون خسته نکند.
امروز میخواهم خطاب به مادرها بگویم:
اگر فرزندانتان را دوست دارید، از خودتان مراقبت کنید. به سلامتیتان اهمیت بدهید، کمتر غصه بخورید و در مجالس اندوه، غرق اشک نشوید.
اگر مادرم به سلامت خود بیشتر توجه میکرد، اگر خوب و مفید غذا میخورد، اگر کمتر خود را در صف اول غم و اندوه قرار میداد، اگر بهجای گرسنگی دادن به خود تا فرزندش سیرتر شود، اندکی بیشتر استراحت میکرد و کمتر کار میکرد، بیشتر در کنارمان بود.
شاید سی سال پیش میتوانست دخترش را در لباس سفید عروسی ببیند و بهجای اشک غم، اشک شادی در چشمان دخترش حلقه بزند.
شاید این فرصت را داشت نوههایش را در آغوش بگیرد، برایشان لالایی بخواند، و در روز تولدش با لبخند و شیرینی از نوههایش پذیرایی کند، هدیه بگیرد و شادمانه بخندد.
اگر مادرم کمتر در زندگی میدوید و کارها را به دیگران میسپرد، شاید من امروز در پنجاهسالگی هنوز عزادار نبودم و خودم را بابت فرسودگی او سرزنش نمیکردم.
مادر جان،
فرصت کوتاهی با هم داشتیم، اما کاش لبخندهایت را بیشتر میدیدم و صدای خندهات را بیشتر میشنیدم.
میدانم همیشه مراقبم بودی و هنوز دلنگرانمی. اما قول میدهم از خودم مراقبت کنم، وابستگیهای کودکانهام را کنار بگذارم و آگاهانه زندگی کنم.
در چهلمین سال نبودنت، به خودم قول میدهم سهم بیشتری از زندگی را به سلامتی، آرامش و شادی اختصاص دهم.
قول میدهم خودم را بیشتر دوست داشته باشم،
چون فرزندانم را دوست دارم،
چون همسرم را دوست دارم،
چون هنوز شوق زندگی در من زنده است و میخواهم آگاهانه شاد زندگی کنم.
روحت شاد و آرام،
دوستت دارم مادر. 💐
دخترت مهتاب
نماز، میراث مادر
نماز برای من یادآور صفا و پاکی مادر است.
هر صبح، پیش از آنکه آفتاب بالا بیاید، با دیدن چادر سفیدش بیدار میشدم. آن چادر برایم مثل تکهای از سپیدهدم بود. رکوع و سجدهاش را که میدیدم، حس میکردم دارد با خدا حرف میزند، بیآنکه صدایش را کسی بشنود. مادرم برای من مجسمهی نماز بود؛ آرام، بیهیاهو، و عاشقانه.
گاهی پدر با شوخی میگفت:
«چقدر نماز میخوانی زن؟»
و بعد شعری ترکی میخواند که هنوز در ذهنم دارم:
«آق قوی، قارا قوی، آللوی کِته یِرده قوی.»
(گوسفند سفید، گوسفند سیاه، سرت را زمین بگذار و بردار.)
آن زمان معنیاش را نمیفهمیدم، فقط میدیدم لبهای پدر لبخند دارد و مادر زیر لب چیزی میگوید.
بعدها فهمیدم پدر با آن شعر طنز، به نمازِ طولانی مادر اشاره میکرد.
نوعی مهرآمیز گفتن بود:
«آنقدر سجده میروی که مثل گوسفند سفید و سیاه، سر بر زمین میگذاری و برمیداری!»
مادر در جوابش میگفت:
«تو هم اینهمه کتاب میخوانی، تا حالا گفتهام چرا کتاب میخوانی؟»
پدر اهل مطالعه بود، شبها چراغ مطالعهاش تا نیمهشب روشن میماند.
مادر گاهی با لحن خوابآلود میگفت:
«مگر فردا امتحان داری؟ بخواب، صبح بخوان.»
پدر چراغ را خاموش میکرد، اتاق در سکوت فرو میرفت و من، در دل آن سکوت، خوابم میبرد.
شاید همانجا بود که یاد گرفتم نماز و کتاب، دو شکل مختلف از یک گفتوگو با خدا هستند یکی با کلمه، یکی با سکوت.
نماز برای من عادت نیست، میراث است.
شاید در ژنهایم ریشه دارد، اما هر بار که میخوانم، تازه است.
صبحها به برکت نماز بیدار میشوم،
پیش از طلوع خورشید.
طلوع را که میبینم، انگار خودم هم از نو زاده میشوم.
وقتی خواب بمانم، روزم بیرمق و بیحوصله است،
اما حتی اگر نمازم را قضا بخوانم، حس زنده بودن برمیگردد.
سه بار در روز وضو میگیرم،
دست و صورتم را میشویم،
و بعد، مثل مادرم، کمی کرم نرمکننده میزنم.
من میگویم آب وضو به دل هم روشنی میدهد و به چهره هم.
وقتی یوگا میرفتم، مربی حرکات «سلام بر خورشید» را آموزش میداد.
حرکاتش برایم آشنا بود،
انگار بدنم از قبل میدانست چه باید بکند.
به او گفتم: «این حرکت شبیه رکوع و سجود نماز است.»
لبخند زد و گفت: «دقیقاً همان است، فقط با ریتمی دیگر.»
آن لحظه فهمیدم که نماز، زبان جهانیِ تسلیم است.
بعد از هر نماز، چند نفس عمیق میکشم.
شکر میکنم برای همین آرامشی که از درون میجوشد.
نماز برایم مدیتیشن است؛
یادآوریِ خدا، یادآوریِ خود.
هر وقت دلم میلرزد یا خطایی ازم سر میزند،
نماز مثل دستی است که از درونم بیرون میآید و نگهم میدارد.
من نماز را دوست دارم.
اما با بینمازها مشکلی ندارم.
هر کسی راه خودش را به سوی خدا پیدا میکند.
فقط وقتی کسی نمازخوان باشد،
برایم عزیزتر میشود.
شاید چون در او چیزی از مادرم میبینم؛
صفا، سپیدی، و آن آرامش بینام و نشان.
1404/7/28





آخرین نظرات: