از خاطره تا نوشتن، از آموزش تا کشف خود
گاهی فکر میکنم زندگی، پیش از آنکه به مجموعهای از رویدادها شبیه باشد، به انبوهی از صداها، تصویرها، مکثها و حسهایی میماند که در لحظه ساده و گذرا به نظر میرسند، اما سالها بعد، درست وقتی خیال میکنیم فراموش شدهاند، از گوشهای سر برمیآورند و خودشان را به شکل خاطرهای زنده و روشن نشان میدهند. حافظه برای من فقط انبار گذشته نیست؛ جایی است که معنا در آن ساخته میشود. و شاید به همین دلیل است که خاطرهنویسی برایم تنها ثبت آنچه بر من گذشته نیست، بلکه تلاشی است برای فهمیدن خودم، فهمیدن ریشههای دغدغههایم، و پیدا کردن زبان دقیقتری برای بیان تجربه.
من ادبیات فارسی را در دانشگاه خواندهام؛ رشتهای که از همان ابتدا برایم فقط مجموعهای از درسها و واحدهای درسی نبود، بلکه راهی بود برای نزدیک شدن به زبان، معنا، روایت و آن ظرافتهایی که در متنهای ادبی پنهاناند. بعدها در دبیرستان تخصصی، فارسی، نگارش و آرایهها را تدریس کردم؛ تجربهای که به من آموخت آموزش نوشتن، بیش از آنکه انتقال یک مهارت باشد، نوعی همراهی با ذهن و زبانِ دیگری است.
در کلاس بارها دیدهام که یک پرسش ساده، در را به جهانی تازه باز میکند. وقتی از هنرآموزان میخواستم به یک صحنهی کوچک از گذشته فکر کنند؛ یک حیاط، یک بوی خاص، یک شیء فراموششده، یک نگاه، ناگهان میدیدم کلمات آرامآرام جان میگیرند. آنجا بود که فهمیدم خاطرهنویسی خلاق، برخلاف ظاهر سادهاش، نوعی تربیت نگاه است.
با این همه، سالها طول کشید تا خودم بفهمم نوشتن، با همهی آشناییام با آن، چقدر میتواند دشوار باشد؛ دشواریای از جنس مقاومت، تردید، و ترس از آغاز. تا وقتی که واقعاً ننشستم و ننوشتم، تا وقتی که اجازه ندادم دستم بیمحابا روی کاغذ حرکت کند، فکر میکردم نوشتن چیزی است که یا از آن برمیآیی یا نه؛ یا جرقهاش را داری یا نداری.
اما تجربهی شخصی من خلاف این را ثابت کرد. نوشتن نه فقط الهام، بلکه مداومت میخواهد؛ نه فقط ذوق، بلکه جسارت آغاز کردن. عجیب این بود که درست همان چیزی که سالها به دیگران آموزش میدادم، در عمل برای خودم دشوارترین کار بود: نشستن، سکوت کردن، و گذاشتن کلمات روی صفحه بیآنکه بخواهم از همان ابتدا آنها را اصلاح یا قضاوت کنم.
در این مسیر، آموزههای جولیا کامرون در کتاب راه هنرمند برای من بسیار تعیینکننده بود. آنچه از او آموختم، بیش از یک روش نوشتن، نوعی آشتی با فرایند خلاقه بود. اینکه لازم نیست پیش از نوشتن همهچیز کامل و مرتب باشد؛ کافی است قلم را برداری و بنویسی. همین اصل ساده، برای من دریچهای تازه گشود. فهمیدم که نوشتن، پیش از آنکه محصولی نهایی باشد، یک جریان است؛ جریانی که اگر رهایش کنی، کمکم راه خودش را پیدا میکند. از دل همین رها کردن، از دل همین بیمحابا نوشتن، بود که کمکم ترسهایم کنار رفتند و متن برایم از یک امر هراسانگیز به تجربهای ممکن تبدیل شد.
من هر بار که به نوشتن نزدیک میشوم، حس میکنم دارم دوباره به لحظهای از زندگی برمیگردم که در آن چیزی دیدهنشده، احساسنشده یا ناتمام مانده است. خاطرهنویسی برای من یعنی مکث کردن کنار همین لحظهها. یعنی نگاه کردن به آنچه در ظاهر کوچک است، اما در عمقِ خود حامل عاطفه و معناست. یک اتاق، یک کوچه، یک صدا، یک بوی خاص، یک جملهی نیمهتمام از گذشته، همهی اینها میتوانند راهی به نوشتن باز کنند. و چه چیزی برای نویسنده از این دلگرمکنندهتر که بفهمد مادهی خام متن، اغلب همین زندگی روزمرهی خود اوست؟
شاید به همین دلیل است که امروز وقتی به هنرآموزانم نوشتن را آموزش میدهم، بیش از هر چیز میخواهم آنها را از ترس اولیه عبور دهم؛ از این تصور که باید از همان جملهی اول، خوب و درست و درخشان بنویسند.
من میدانم که بسیاری از آنها، درست مثل خودِ پیشین من، نوشتن را کاری دشوار میبینند. بعضیها در برابر صفحهی سفید میمانند، بعضیها از اشتباه کردن میترسند، و بعضیها آنقدر به نتیجه فکر میکنند که اصلِ تجربهی نوشتن از دستشان میرود. اما من حالا باور دارم که راه نوشتن از دلِ نوشتن باز میشود، نه پیش از آن. باید اجازه داد جملهی نخست ناقص باشد، جملهی دوم کمی بهتر شود، و متن بهتدریج شکل بگیرد.
تدریس فارسی در دبیرستان، برای من فقط کلاس درس نبود؛ فرصتی بود برای دیدن اینکه چگونه میتوان در نوجوانان میل به بیان را بیدار کرد. آنجا فهمیدم که هر دانشآموزی در درون خود روایتی دارد که اگر فرصت پیدا کند، میتواند آن را بیرون بریزد. گاهی یک خاطرهی ساده، یک تصویر از خانه، یک بوی آشنا، یا یک تجربهی کوچک از مدرسه، کافی بود تا متن جان بگیرد.
من هر بار که این اتفاق را میدیدم، بیشتر مطمئن میشدم که نوشتن، بیش از آنکه نیازمند استعداد خارقالعاده باشد، نیازمند اجازه دادن است؛ اجازه دادن به ذهن برای حرکت، به دست برای نوشتن، و به تجربه برای تبدیل شدن به زبان.
از همین جا بود که دغدغهی من از نوشتنِ شخصی فراتر رفت و به هدایت دیگران در این مسیر رسید. هرچه بیشتر مینویسم و میآموزم، بیشتر به این باور میرسم که نوشتن میتواند بهانهای باشد برای دیدن خود، بازسازی تجربه، و ساختن رابطهای تازه با حافظه. به همین دلیل است که برایم مهم است هنرآموزانم بدانند نوشتن فقط برای کسانی نیست که خود را نویسنده میدانند؛ نوشتن برای هر کسی است که چیزی برای گفتن دارد، و هر انسانی چیزی برای گفتن دارد، حتی اگر هنوز زبانش را پیدا نکرده باشد.
امروز اگر از من بپرسند نوشتن چیست، میگویم نوشتن یعنی نشستن، شروع کردن، و اعتماد کردن به فرایند. یعنی پذیرفتن اینکه متن خوب، اغلب از متنِ ناتمام زاده میشود. یعنی فهمیدن اینکه دست برداشتن از ترسِ صفحهی سفید، خودِ آغازِ خلاقیت است. و من این را نه فقط از کتابها، بلکه از تجربهی زیستهام، از دانشگاه، از تدریس، و از همراهی با آموزههای جولیا کامرون آموختهام. نوشتن برای من راهی بوده است برای عبور از خاموشی به بیان، از ابهام به کشف، و از ترس به امکان.
اگر شما هم دوست دارید خاطرههای خودتان را بنویسید، اگر دلتان میخواهد از لحظههای کوچک و بزرگ زندگیتان جستار بسازید، اگر میخواهید نوشتن را در جمعی همراه و الهامبخش شروع کنید، به کشکول خاطرات در بله بپیوندید. همچنین اگر نوشتهای دارید و دوست دارید در کنار دیگران خوانده شود، آن را به مهتاب ژورنال بفرستید تا در کانال بازنشر شود و در کنار آن، نکتههای آموزشی و تجربههای نوشتاری نیز با مخاطبان به اشتراک گذاشته شود. شاید اینگونه، خاطرهای که از دل زندگی شما برخاسته، برای دیگری هم دری به نوشتن بگشاید.
با سپاس: مهتاب صادقی




آخرین نظرات: