ارزش ننوشتن
برای دومینبار انگشت سبابهاش را گذاشت روی گزینه بستن، و نوشتن را به روی اعضای گروه بست. همه کسانی که در گروه بودند، فامیل، بچهها و نوههای آقی و انی(پدر و مادر) مرحومش بودند.
وقتی برادرش زنگ زد و گفت به گمانم جوانترها به بگو مگو افتادهاند و به هم توهین میکنند، ترسید.
یادش نبود بگومگوهای امروزی با بگومگوهای دیروزی فرق دارد. جنسش از کلمات است، تیزی چاقو و اصابت فشنگ نیست. یادش نبود که قرار نیست خونی ریخته شود، یا قتلی صورت گیرد.
نتوانست بگوید چه اشکالی دارد، بگذار درد و دلها با نوشتن بیرون بریزد و گلستان به نفرتستان تبدیل شود! نهایت این که مدتی از هم دلگیر میشوند، قهر میکنند و حرف نمیزنند، تو چرا خودت را بده کنی!؟ تو چرا از اختیار مدیرگروهی استفاده کنی و خاطره تلخ دیگری به خاطرات نحس جنگ بیفزایی!؟
این روزها به اندازه کافی تلخ و خشونتبار است. زهر این خشونتها را بیشتر نکن! مدیرگروه هستی، باش، چرا نوشتن را به روی اعضا میبندی؟ تو مدافع نوشتن و بیرون ریختنی، بگذار بنویسند و بیرون بریزند.
اصلن از مدیر گروهی بیا بیرون، بگذار هر حرفی میزنند، بزنند. هر اتفاقی میافتد، بیفتد، تو را سنه نه!؟
وقتی لپتاپش را گشود، تا خاطرات جنگ را بنویسد، این کلمات در ذهنش نقش بست: «میدانم، میدانم این روزها سپری خواهد شد و خاطرات روزهای جنگ با بستن نوشتن، تلختر باقی خواهد ماند. شاید دلشان از تو بگیرد و هیچوقت صاف نشود!»
باز با خودش گفت: «تو که کار اشتباهی نکردی، تو نقش میانجی وسط معرکه را داشتی، تو نمیخواستی بگومگوها بیخ پیدا کند و کسی از کسی برنجد.
حالا این وسط ممکن است، مشتی، لگدی، سقلمهای، تیزی کلمهای جایی از تو فرو برود…، اگر کار درستی میکنی، نترس، انجامش بده! بعدها اعضای گروه از تو تشکر خواهند کرد که نگذاشتی از هم کینه بگیریم و روحمان آزرده شود.
شاید آن وقت که دقیقتر به معن واژهها فکر کنند و از سرسری نوشتن بترسند.»
باز فکرش رفت به گذشتههای خیلی دور. زمانی که در یک شب سرد زمستانی سه نفر رفتند، تا یک نفر را گوشمال کنند و بگویند چرا نزدیکانمان را توهین و تحقیر میکنی؟!
آن یک نفر هم جواب سربالا داد و قضیه بیخ پیدا کرد. آن سه نفر با هم گلاویز شدند و کار به کتککاری کشید. یکی بر سر دیگری زد و آن دیگری بیهوش بر زمین افتاد. آن یکی به حمایت از زخمی برگشت و زهرش را با سرنیزه ریخت. دوستش را به دوش کشید و برد. بیآن که بداند چه کار وحشتناکی کرده و چه عاقبتی انتظارش را میکشد!
یادآوری این ماجرا باعث شد به خودش حق بدهد که مگر میشود وسط دعوا باشی و حرفی نزنی! وسط معرکه میانجیگری نکنی! حتمن میروی و آن دو دعوایی را جدا میکنی. سیبزمینی که نیستی، رگ داری! این وسط هم نقل و نبات پخش نمیکنند، هر صدمهای را باید به جان بخری، اصلا چه اشکالی دارد مصدوم شوی!؟
نویسنده حین نوشتن این خاطره، به خودش و به کسانی که با هم اختلاف نظر دارند حق داد. حق داد که به خاطر اختلاف نظر بگومگو کنند و گروه را به هم بریزند. شکر که سلاحشان سنگ و تیرِ تفنگ نیست، از جنس کلمات است، کشته و زخمی نمیدهد.
غافل از این که کلمات وزن دارند، جا دارند. هرجایی نوشته نمیشوند. نوشتن نیاز به تفکر و سنجیدن دارد.
آیا این کلمهای که مینویسم، آیا این جملهای که میسازم، ضرباهنگش درست است؟
آیا از این فاصله به کسی نمیخورد؟ سری را به درد نمیآورد؟ دلی را نمیشکند؟ اصلنا لازم است این کلمه، این جمله را بنویسم؟
آیا درست است در عصر تکنولوژی آدمها با کلمات به جان هم بیفتند و به هم صدمه بزنند؟
شاید چون در عصر اینترنت و فضای مجازی هستیم، هم را نمیبینیم و تنها سلاح ما کلمات است و کلمات ظاهرا آسیب جسمی نمیزنند، مدرک جرم بهحساب نمیآیند؟!
پس چه اتفاقی میافتد که کلمات ما را به هم میریزد و آشوب به پا میکند!؟
این اندازه تندی و بیمهری از کجا نشأت میگیرد؟!
بیشتر که فکر کرد، دید اثر کلمات دردناکتر از تیزی چاقو و تیرِ تفنگ است. شاید زخم گلوله مدتها بعد خوب شود، اما جای کلمات سالها باقی میماند، کهنه میشود و جایی سر باز میکند.
چه خوب است کلمات را درست انتخاب کنیم و سرسری ننویسیم!
چه خوب است، به وزن، به جا و درجه اصابت، کلمات دقت کنیم!
جناب سعدی میفرماید: «اندازه نگهدار، که اندازه نکوست.»
پیامآور رحمت به ابوذر میفرماید: «ای ابوذر، به اندازهی نیاز سخن بگوی. اگر در باره چیزی که به آن علم نداری از تو پرسیده شود، بگو نمیدانم، تا از پیامدهای ناگوار آن در امان بمانی.»
چه خوب است از واژهها تیر نسازیم و به طرف هم شلیک نکنیم.
تیر کلمات مثل لیزر تا مغز استخوان فرومیرود. میسوزاند، و صدای سوختنش شنیده و احساس نمیشود و چون صدای سوختنش شنیده، و احساس نمیشود، کسی نمیفهمد و مرهمی نمیگذارد.
آتشفشان کلمات زبانه میکشد و جای سوختن برای همیشه باقی میماند. عفونت میکند، عفونتها دمل میشود و سر باز میکند و همه جا را به گند میکشاند.
اگر قبل از نوشتن یک بار از خود بپرسیم، جای این حرف کجاست؟
نیش این جمله به کسی زهر نمیریزد؟
با نوشتن این جمله، خرابی به بار نمیآید؟ چیزی شکسته نمیشود؟ جایی ویران میشود؟
شاید آن وقت به جای گفتن و نوشتن، سکوت را اختیار کنیم.
گاهی سکوت، مؤثرتر و باارزشتر ازگفتن و نوشتن است.
گاهی سکوت، راز بقا و در صلح زیستن است.
شاید اگر سران ممالک حقیقت سکوت را درک کرده بودند، امروز جنگی نبود. کشتهای نبود، خانهای نمیریخت، آوارهای نبود و کرامت انسانی شکسته نمیشد.
اگر سکوت بر گفتن و نوشتن پیشی میگرفت، حرفی بیهوا ردوبدل نمیشد، جملهای بیدلیل شکل نمیگرفت، دلی نمیرنجید و این متن هم نوشته نمیشد!
مهتاب صادقی
1404/3/29




آخرین نظرات: