انگشت های نویسای من

 

✍️ نامه‌ای به انگشت‌های نویسای من

چه رقصان با واژه‌ها بازی می‌کنید،
انگشت‌های نویسای من!

چند روز پیش، در جشن دامادی، برای نخستین‌بار روی زیبایتان را با لایه‌ای قرمزرنگ به نام «لاک» پوشاندم.
آن شب، به ده ناخن رنگی‌ام نگاه می‌کردم و خودم را برای بی‌توجهیِ سالیان سرزنش می‌کردم.

شاید وقتی جوان‌تر بودم، دلم می‌خواست ناخن‌هایم را رنگی کنم و در جمع دوستانم بدرخشم،
اما باورهایی بود که نمی‌گذاشت چنین کنم.
نمی‌خواهم توجیه بیاورم؛ بی‌توجهی‌ام را می‌پذیرم و پوزش می‌خواهم.

گاهی در پاسخ به دخترانم که می‌پرسیدند:
«مامان، چرا لاک نمی‌زنی؟»
می‌گفتم: «لاک مضر است… از بویش خوشم نمی‌آید… حیف است نفسِ ناخن‌هایم را با لاک بگیرم.»
اما راستش این‌طور نبود. خجالت می‌کشیدم.
می‌گفتم رنگ طبیعی ناخن‌هایم را دوست دارم و از زیرِ آن طفره می‌رفتم.

هیچ‌وقت برای لاک و این‌جور چیزها هزینه نکردم.
تا این‌که جمعه‌ی گذشته دوستم گفت:
«چه ناخن‌های صاف و مرتبی داری! مثل ناخن مصنوعی خوش‌تراش است. چه خوش‌شانسی که نیازی به کاشت نداری!»

هاج‌وواج نگاهش کردم. ناخن‌هایش را نشانم داد و گفت:
«من هیچ‌وقت نمی‌توانم ناخن‌هایم را بلند کنم؛
گوشت زیر ناخن‌هایم مثل تپه‌ای مانع رشدشان می‌شود، مجبورم همیشه کوتاهشان کنم.»

با دقت به ناخن‌هایش نگاه کردم و گفتم:
«عجب توجهی به ناخن‌هایت داری! من هیچ‌وقت از این زاویه به ناخن‌هایم نگاه نکرده بودم!»

آن شب، با تماشای ده انگشتم به خواب رفتم، خوابِ شیرینی بود.

این روزها که با تایپ ده‌انگشتی می‌نویسم، به ضرورت وجودتان بیشتر پی برده‌ام.
راستش وقتی می‌نویسم یا تابلوفرش می‌بافم،
ظرافت و کارایی‌تان برایم پررنگ‌تر می‌شود.

می‌گویند هنگام تایپ، به صفحه‌کلید نگاه نکن!
اما من به شما نگاه می‌کنم،
به شما، انگشتان نویسایم!

پنجاه‌وسه سال است شب و روز همراه من‌آید؛
بی‌شما، جز خوابیدن، هیچ کار از من برنمی‌آید.

(گفتم خوابیدن، یاد مادرشوهرم افتادم که همیشه
دست‌هایش را بالشِ زیر سرش می‌کرد و می‌خوابید. روحش شاد.)

گاهی متن‌های طولانی را در تلفن همراه،
با حرکت‌های ظریف شما می‌نویسم.
شما هر روز برای من می‌نویسید،
عامل رشد فردی، ارتباط با دوستان و آرامش دلتنگی‌هایم هستید.

اگر بگویم با نوشتن، بیشتر به اهمیت وجودتان پی برده‌ام، دروغ نگفته‌ام.
حکمت خلقت‌تان با نوشتن برایم روشن‌تر شده است.

خدایا، تو را سپاس!
برای دست‌هایی که ده انگشت سالم و کارآمد دارند، تو را سپاس می‌گویم.

هر صبح، وقتی با حوصله روی کاغذ یا لپ‌تاپ می‌نویسم،
از حرکات تند و هوشمندانه‌ی شما شگفت‌زده می‌شوم.

سال‌هایی را به یاد می‌آورم که برای نوزادها نه مای‌بی‌بی بود و نه پوشک معمولی.
از پارچه‌های سفید تنظیف، پوشک بچه‌ها را می‌دوختیم.
شما، با خستگیِ بی‌پایان، روزی دو بار تنظیف‌ها را می‌شستید،
آب می‌کشیدید، روی بند پهن می‌کردید،
و بعد از خشک‌شدن، جمع و تا می‌زدید.

عمری است روزی سه بار صورتم را می‌شویید،
خم می‌شوید و با تواضع روی پاهایم مسح می‌کشید.
شما مهربان‌ترین و بی‌ادعاترین عضو ارادی بدن هستید.

در آشپزخانه، برای پخت غذاهای مختلف حاضر می‌شوید؛
ظریف و هنرمندانه مایه‌ی کتلت را با ادویه‌ها مزه‌دار می‌کنید و در روغن می‌گذارید.
غذای بابِ دل بچه‌ها و بزرگ‌ترها را می‌پزید.

بیش از نیم قرن است در خدمت زندگی‌اید:
کابینت‌ها را باز و بسته می‌کنید،
لباس‌ها را اتو می‌زنید، تا می‌زنید، تن می‌کنید، در می‌آورید.

هر وقت به شما فکر می‌کنم، بغض راه گلویم را می‌بندد.
اشک‌هایم نمی‌گذارند بنویسم.
اما شما،
دست از نوشتن می‌کشید، اشک‌ها را پاک می‌کنید
و دوباره به نوشتن ادامه می‌دهید.

تلاش‌تان ستودنی است.
از قابلیت‌های شما هرچه بنویسم کم نوشته‌ام.

سعدی فرموده است:

«بنده همان بِه که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جای آورد.»

انگشت‌های نویسای من!
از این‌که کمک کردید تا صفحات صبحگاهی‌ام را امروز با یاد شما بنویسم،
سپاسگزارم.

خیلی دوست‌تان دارم.
با احترام و مهر،
مهتاب صادقی

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

6 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط