داستانک تولد و نامگذاری هشتمین فرزند خانواده👨👩👦
معصومهخانم ۴۴ساله بود، بی آن که بخواهد و بداند، دهانش بیمزه شده بود.
برای دیر بیمزه شدن دهانش، عصبانی و کلافه بود.
از فرزندان بزرگ، از فامیل دور و نزدیک، از زیادی فاصله بارداری اول و آخرش خجالت میکشید.
هشتمین بارداری، مثل کوهی بر دلش سنگینی میکرد.
او نمیخواست بچه بیاورد، به همینخاطر بالا و پایین میپرید، کارهای سنگین میکرد، تا از دست مهمان ناخوانده خلاص شود.
طفلی بچه چنان محکم به دلش چسبیده بود که ذرهای قصد تکان نمیخورد و جابهجا نمیشد.
بیچاره معصومه خانم بیحال و بیحوصله، دلودماغ بچهداری نداشت.
زندگی پرمشغله و مسئولیت هفت سر عائله، نایی برای تروخشک کردن ته تغاری نمیگذاشت.
روزی به مامای ده گفت: «فاصله سنی من و این بچه زیاد است. نمیخواهم در ۴۴ سالگی صدای بچه بشنوم. هر طور شده من را از این مخمصه نجات بده! پسر بزرگم مشغول خدمت سربازی است و دختر بزرگم عروسوار، خجالت میکشم به آنها چه بگویم؟»
ماما نگاهی به معصومه خانم کرد و گفت: «من چنین کاری نمیکنم. تو هم بیش از این غصه نخور، کمتر کار کن، دخترهایت کار میکنند، به فکر سلامتی خودت و این طفل باش!»
معصومه خانم آب دهانش را با تردید قورت داد و گفت: «من قبل از این که پیش تو بیایم، قرص خوردهام، کمی دل پیچه و لکهبینی دارم، با این حال خبری از افتادن بچه نیست که نیست!»
ماما دستهای سرد معصومه خانم را گرفت و با مهربانی گفت: «برو خانهات استراحت کن. از خدا بخواه بچهات سالم باشد و کل و کور به دنیا نیاید. هر وقت درد داشتی پسر کوچکت را دنبالم بفرست، سه سوته بالای سرت حاضر میشوم.»
اشک در چشمان معصومه خانم جمع شد و با نگرانی گفت: «خدا تو را خیر بدهد، تو مامای بچههایم بودی، هیچ وقت زحمتهایت را فراموش نمیکنم. خدا از تو راضی باشد و از گناه من بگذرد.»
با این دعا آب خنکی روی آتش دلش ریخت. از خانهی مامای روستا بیرون آمد و به سمت خانهاش راه افتاد.
جرئت نداشت به شوهرش بگوید چه بلایی سر خودش آورده است؟
شوهرش بچهدوست بود. هرجا نوزادی میدید بغل میکرد، میبوسید و میبویید.
کمرشان را به آرامی میفشرد. وقتی صدای ترقتروق ستون فقرات و جیغ بچهها بلند میشد، با قربان صدقه رهایشان میکرد.
نعمت ا… در آستانه در منتظر همسرش بود. وقتی او را نگران و بیحال دید، گفت: «از امروز تو استراحت کن، دخترها کارهای خانه را به عهده میگیرند. کارهای باغ و … را بسپار به دهقانها، بیشتر از این خودت را خسته و فرسوده نکن.»
معصومه خانم گفت: «تو که میدانی من طاقت بیکاری ندارم. باید کار بکنم، یک نانخور دیگر به جمع ما اضافه میشود، خدا عاقبت ما را ختم به خیر کند.»
روزها و ماهها میگذشت و بر نگرانیهای معصومهخانم افزوده میشد. پسرانش بیخبر بودند.
فکر و خیالهای آزاردهنده دست از سرش برنمیداشت. با خودش میگفت، اگر این آخری کور و کل و ناقص العقل شود، چه؟ دیدی چه خبطی کردم؟
در یکی از روزهای سرد و استخوانسوز ماه بهمن، اعضای خانواده دور هم جمع شده بودند. نوزاد را روی لحاف کرسی وسط اتاق گذاشته بودند.
نوزاد مثل پنجهی آفتاب میدرخشید؛ موهای مشکی، چشمهای درشت و براق، مژههای بلندش همه را به تحسین وامیداشت.
در مراسم نامگذاری پسر ارشد خانواده نبود. خدمت سربازی و از آمدن تهتغاری بیخبر بود. هر کدام اسمی میگفتند و دلیلی میآوردند.

محبوبه، خواهر دومی، ساکت و متفکر کنار کرسی نشسته بود. به اسمهای پیشنهادی فکر میکرد و در فکر این بود تا هم آهنگ با نام بچهها، نامی انتخاب کند.
مادر نگاهی به محبوبه کرد و گفت: «تو هم بگو، محبوبه…! این بچه را تو باید بزرگ کنی. از حالا حق مادری به گردن او داری.»
محبوبه که گیر افتاده بود، سرش را برای کمک از امدادهای غیبی بالا برد، ناگهان چشمش به لامپ مهتابی روی دیوار افتاد که روشن بود و نورافشانی میکرد.
برای دور نماندن از غافله، برگ برنده را روی میز گذاشت، با خنده و یک نفس گفت: «بگذاریم مهتابی، مثل همین مهتابی بالای سرم که روشن و پرنور میدرخشد.
بعد هم زد زیر خنده، حالا نخند کی بخند هههه.»
همه به خنده محبوبه خندیدند و نمک ریختند. نوبت به خواهر بزرگتر رسید.
محترم خانم گفت: «مهتابی که نمی شود، بگذاریم مهتاب.»
و این گونه شد که دختر تهتغاری خانواده، با نام «مهتاب» سر از اینستاگرام، وبسایت، کمپ ایدهپزی و کانال تلگرامی درآورد.
روح تمامی رفتگان شاد
۱۴۰۲/۴/۶
مهتاب_صادقی




3 پاسخ
آفرین مهتاب جون ، زندگی نامه ات را هم زیبا و عالی نگاشتی منو که با خودت به درون داستان ات کشاند ای دقیقا خودم را آنجا احساس کردم و تلفیق شدم . شاد و ماندگار باشی تا همیشه 🙏👌🏻👏👏👏☘️😍🌹
از حضورت در اینجا ممنونم زری جان، مرسی که خوندی و نظرت رو نوشتی کلی انرژی گرفتم.
سلام برادر جان،
داستان اولین دیدار با کودک زیر چادر را چندین بار از زبان شما و سایرین شنیدهام. این داستان در اینجا به یادگار خواهد ماند. از این که تجارب کوهنوردی و سالها خدمت صادقانه را مینویسید، مایه مباهات است.
برای دعای قشنگی که در حق من و خانوادهام کردید، سپاسگزارم.
از این که فرزند آخرم حس خوشآیندی ندارم. از این که سالها نیاز به مادر داشتم، او نیافتم…
این که از هشت سالگی شاهد دیدن دردها، زجرها و اشکهای مادر بودم، ناراحتم.
از این که بعد از سال 57 دیگر خنده مادر را ندیدم، ناخشنودم.
از این که زنی چنین با ابهت، در بستر بیماری باشد با مرگ دست و پنجه نرم کند و نگاه مظلومانهاش به دستهای ضعیف من باشد، باعث تلخکامی من است.
از این مجبور بودم برای تسکین دردهایش کاری بکنم که خودم از تصورش وحشت دارم، آزارم میدهد.
فرزند آخر بودن، و دیدن دردهای مادر و پدر درد دارد. اشک دارد، ناله دارد.
سعی میکنم با نوشتن دردم را تسکین دهم و دنبال حکمت خلقتم باشم.
کاش والدین بدانند، برای چه فرزند میآورند؟
فرزندان زیادی هستند که بودنشان ناخشنودند. تا آخر عمر دنبال انگیزه میگردند، میجوشند، اما زلال نمیشوند.
به نظرم رنج دنیا دیدن بر اثر خطای والدین، بیهودهترین دلیل برای زندگی است.