📝نویسنده: عباس صادقی
حیات دوباره

با یاد و نام خدای مهربان
سلام میدهم به تو ای هموطن، در یک صبح دلانگیز بهاری درحالی که هفتاد و پنجمین بهار زندگی را در جاده سبز سلامتی پشت سر گذاشتهام.
سلام گرانبهاترین و در عین حال ارزانترین هدیهای است که میتوان به بندگان خدا تقدیم کرد.
خطوط اخم، سگرمهها، چین و چروک پیشانی با هیچ دارو و آمپولی برطرف نمیشود، اما وقتی به اخموترین آدم سلام میکنی ناخودآگاه لبخند بر لبانش نقش میبندد، چهرهاش باز میشود. خطوط جدیدی در صورتش ظاهر میشود؛ خطوط مهربانی، نرمی و عطوفت.
سلام کلید تمام درهای بسته است در ادارات دولتی صاحب خانه، طلبکار، کارمند و….قبول نداری امتحان کن.
برگردیم به سر خط موضوع؛
شهریور ۱۳۶۷ با اهل بیت، منزل برادر عیال مهمان بودیم. صبح زود بلند شدم تا دوگانه را به درگاه یگانه به جا آورم.
هوا به خاطر باران شبانه بسیار لطیف و فرحبخش بود. دیدم میل دوباره به خواب ندارم هوای پارک ملت را کردم که بسیار نزدیک ما بود.
لباس و کفش ورزشی نداشتم. ناگزیر لباس پلوخوری را پوشیدم. کفش تقتقی به پا کردم و آرام و بیصدا از طرف میدان آزادی وارد پارک ملت مشهد شدم.
زن و مرد، دختر و پسر، پیر و جوان با لباس و کفش ورزشی به حالت دو، نیم دو، قدم آهسته در آمدوشد بودند.
نگاهی به سر و وضع خودم کردم. دیدم مثل ظروف تفلونی که تنها مزیتاش نچسب بودن است، من هم همین حالت را نسبت به پارک دارم، نه او به من میچسبد نه من به او.
قدری دورتر چشمم به یک نیمکت چوبی_فلزی افتاد. به تماشای انبوه مردم که هر لحظه زیاد میشدند، نشستم.
روحیه خوبی نداشتم. معدهام در پاسخ به اطعمه و اشربهای که تناول میکردم، فقط اسید ترشح میکرد و هرازگاهی با چاشنی سکسکه و سمفونی هقهق روزم را سیاه میکرد.
همینطور که سحرخیزان پارک را نگاه میکردم، ناگهان دیدم خانمی از صف دوندگان جدا شده به سوی من میآید؛ بلندبالا، تنومند، وزین، تنورهکشان مانند دیو سفید نفس زنان، کف به دهان در حال رد شدن، نیم نگاهی به من کرد و گفت: «چرا نشستهای؟ پارک جای نشستن نیست.» و از من که مانند آب حوض راکد روی نیمکت ولو شده بودم، دور شد.
رگ غیرتم بیرون زد بلند شدم قدری قدم آهسته سپس دو. والله دروغ چرا، صد متری دویدم. دیدم نزدیک است قلبم از جا کنده شود.
ضربان قلب که چه عرض کنم، دنیا روی سرم آوار شد.
عجب حالی! یک مرد چهل ساله با صدمتر دویدن، به چه روزی افتاده است!
دیدم دورنمای بدی از یک میانسالی و کهنسالی توأم با بیماری و کسالتبار در انتظارم است.
کلام آن زن قوی هیکل مدام در گوشم میپیچید.
چرا نشسته ای؟
مگر پارک جای نشستن است؟
با حالی خالی از نشاط، بیبهره از زیباییهای پارک ملت به خانه برگشتم.
آرام و بیصدا به زیر لحاف خزیدم. از رفتن و آمدنم کسی خبردار نشد و هیچکس ندانست در پارک به من چه گذشت!
به تدریج نقطه عطفی در زندگیام شکل میگرفت؛ دعوت میهمان باارزشی به زندگیم به نام ورزش.
در مجتمع آپارتمانهای فردوسی یک واحد دوخوابه با یکی از دوستان خریده بودم که چگونگی خرید آن اگر چه داستان شیرین و جذابی دارد، اما جایش اینجا نیست.
من قبل از ازدواج ورزش میکردم آن هم در زمینههای مختلف پرورش اندام، گود زورخانه، کشتی.
با ازدواج ورزش کنار گذاسته شد، و دیس برنج و گوشت بیبدیل قوچان جایش را گرفت و نتیجه خوردن و خوابیدن شد، افزایش وزن، سردردهای گاه و بیگاه و به هم ریختن تناسب اندام.
گویی هر چیز زیبا و هر تناسبی مربوط به قبل از ازدواج است. این تفکر در بین اکثر جوانان صدق میکند و منحصر به دوره ما نیست.
از خانه دایی بچهها برگشتیم به آپارتمان.
تصمیم کبری
تصمیم جدی گرفتم برای شروع ورزش و برگشت به دوران طلائی که به مس تبدیل کرده بودم.
به دنبال این تصمیم یک جفت کتانی خریدم.
اهل علم عقیده دارند کفِ پا قلب دوم محسوب میشود. من به این گفتهها که در مرحله آزمون و خطاست کاری ندارم. فقط میدانم پاها ستون بدن است و کف پا فنداسیون هیکل آدمی، که تا پایان عمر موظف است بار سنگین بالاتنه را به همه جا بکشد.
بالاتنهای که شکمِ بیخاصیت قسمت اعظم آن را تشکیل میدهد، پس انتخاب یک کفش مناسب و فیکس پا دارای اهمیت است.
در پروسه انتخاب کفش، نرمی تخت کفش، سهولت بستن بندها، داشتن اندکی ساق، به خاطر محافظت از قوزک پا مهمتر از گرانبها بودن آن است.
از خیابان فردوسی به مقصد پارک ملت به راه افتادم. هوای خنک پائیزی با صورتم بازی میکرد.
از پاهایم کمک گرفتم تا هیکل سنگین و شکم برآمدهام را از جا کنده، نیم دو را به دو تبدیل کنم به هر جان کندنی بود چند کیلومتر فاصله را طی کرده و پیروزمندانه وارد پارک شدم.
نسبت به روز قبل حس بهتری داشتم، کار دویدن و طی۳۲۰۰متر دور پارک را به صورت دو و ایست به پایان رساندم.
به این ترتیب؛ ۲۰۰متر دو، ۱۰۰متر، قدمهای تند.
چون روزهای اول نباید به قلب و پاها فشار زیادی وارد شود زیرا راهی به درازای عمر در پیش است.
بعد دو ساعت برگشتم به خانه، با دو سنگک برشته و پنیر گلپایگان. بچهها قد و نیم قد تازه بیدار شده بودند و محمدِ دو ساله هنوز خواب بود.
دوش گرفتن بعد از ورزش اهمیت زیادی دارد، مخصوصا کشیدن سنگ پا به کف پا و حاشیههای بیرونی و داخلی آن.
پس از استحمام استراحت بیست دقیقهای حرارت و تب بدن را گرفته و مانع سرماخوردگی میشود.
خشک کردن بدن خصوصا لای انگشتان پا بسیار مهم است.
رفتن به پارک همه روزه قبل از طلوع آفتاب انجام میشد و علاوه بر مسیر رفت و برگشت یکی دو بار هم پارک را دور میزدم.
کم کم اثرات ورزش در وجودم ظاهر میشد.
عقبنشینی توام با اکراه شکم، گلگونی صورت، پائین آمدن اسید معده، کاهش سردرد از جمله اثرات مهم ورزش در من بود.
چند روز بعد برای مدرسه بچهها و اتمام مرخصی، عازم قوچان شدیم…
عباس صادقی




11 پاسخ
بسیار عالی بود 👌🏻🌸🌹
تلفیقی از طنز 😅 و نکتهای تاثیر گذار بود
با اشتیاق منتظر ادامه هستیم…🥰
با سپاس از همراهی صمیمانه شما و قلم طنز پردازانه برادر عزیزم.
خاطرات یک کوهنورد هرروز بارگذاری می شود هر وقت به این جا سر بزنید. یک قسمت جدید برای مطالعه دارید.
بسیار عالی بود 👌🏻🌸🌹
تلفیقی از طنز 😅 و نکتهای تاثیر گذار بود
با اشتیاق منتظر ادامه هستیم…🥰
با سپاس از همراهی صمیمانه شما و قلم طنز پردازانه برادر عزیزم.
خاطرات یک کوهنورد هرروز بارگذاری می شود هر وقت به این جا سر بزنید. یک قسمت جدید برای مطالعه دارید.
این متن نگاهی توام با طنز به برهه ای از زندگیست که تک تک ادم ها چه با رعایت چه بی رعایت مفاهیم آن از این مسیر گذر خواهند کرد.
درود بر شما، همینطور است.
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین کهاین اشارت زجهان گذران ما را بس
بسیار عالی بود
ممنون که خوندید و نوشتید.
سلام پیام شما دریافت شد.
از خواندن خاطره ی زیبا وملیح ودر عین حال تامل برانگیز لذت بردم . براستی این فکر در من شکل گرفت که جدی تر به بسلامتی خود بیاندیشم …..مشتاقم خاطرات بعدی را بخوانم
درود بر قلم توانمد ورسای شما
سپاس از حضور ارزشمند و بازخورد سلامتاندیش شما.