سفر پاییزی به زشک
دیروز با کولهپشتی دستباف، اثر بانوان هنرمند بختیاری رفتیم گشتانه.
پاییز، چشمها را بیقرار و دلها را پریشان میکند.
هر جا میروی، برگ است و برگ است و برگهای زرد و نارنجی و قرمز پاییزی…
ریخته چون پرهای طاووس بر تن زمین.
دست میکشی بر تن صحرا، بر تن برگها،
گرمای خاک، چشمانت را به خواب میبرد،
دستانت را از انقباض دردها رها میکند.
مقصدمان در گشتانهی چهارم، عبور از شاندیز، روستاهای اَبرده و زُشک بود، ییلاقات نسبتاً دور مشهد.
پس از رسیدن به استراحتگاه ماشینها، همان پارکینگ خارجی، باید مسیر خاکی را در پیش میگرفتی،
از دل روستا میگذشتی و همسفر رود میشدی.
صدای آبشارها از دو سو میآمد،
چشمانت را روشن میکرد و گوشهایت را مینواخت.
با موسیقی باد و آب،
چون برگی رها در هوا آزادانه میرقصیدی،
میچرخیدی و بر دستان زمین مینشستی،
بر تنهی بزرگ درختان، در حاشیهی رود.
رودخانه تو را میبرد تا چشمه؛
جایی که آب آلوده نیست، زلال، خنک و گواراست.
میجوشد از دل زمین،
از خنکای نوشیدنش لذت میبری.
از زن کافهچی میپرسی:
«این آب خوردنی است؟»
لبخند زنان میگوید:
«بطریهایت را پر کن، از خوردنش سیر نمیشوی؛
از هر نوشیدنی گواراتر است آب.»
آنسوتر، منقل است و کندهای بزرگ دود میکند و نمنم میسوزد.
زغالی افروخته است و کتری قلقل میکند.
میپرسی:
«خانم، چای داری؟»
میگوید:
«بله، این گداجوشها آمادهی چایاند.
برایت فلاکسی با چای شهرزاد دم میکنم، خوش عطر و تمیز،
با همان آب قلقلی چشمه که از لولهی کوچک بیرون میریزد.»
چای و نبات نیدار میآورد.
در کنار آتش و صدای چشمه،
در فصل پاییز میان موسیقی طبیعت، لحظهها شعر یشوند در ذهنت،
چه شاعرانهاند این لحظههای ناب!
در لحظه حاضری و نمیخواهی چای نوشیدنت تمام شود،
نمیخواهی این بزم کوچک به پایان برسد.
درختها، پرندهها، آبشارها،
همه و همه تو را به سکوت وامیدارند.
و تو این حجم از آرامش را به ریههایت هدیه میکنی و بیصدا نفسی عمیق و طولانی میکشی
و از بزرگی و بیکرانگی طبیعت در شگفت میمانی!
مهتاب صادقی
۱۴۰۴/۷/۲۲
برو گشتانه پنجم






آخرین نظرات: