خاطرات یک کوهنورد (قسمت بیست و یکم)

حال که زمان فراغتی پیش آمده، و دوران نقاهت این فرصت را فراهم کرده، وظیفه یک رئیس را در قبال یک مرئوس، در قالب یک اتفاق عجیب ولی واقعی بیان می‌کنم.

آقای عباسی انباردار روبروی روستای آلماجق یادتان است؟ چون این قسمت از خاطرات یک کوهنورد به ایشان اختصاص دارد، بنابراین قدری پیرامون شخصیت اخلاقی، روحی، روانی و ظاهری انباردار اتحادیه خواهم پرداخت.

قبل از دریافت سمت انبارداری، آقای عباسی در روستای آباد مایوان زندگی می کرد و مدیر عامل شرکت تعاونی کوشش بود. مردی با رفتار و حرکات عجولانه که هنگام حرف زدن از خطوط و حالات چهره و حرکت دستهایش در فضا استفاده می‌کرد.

چهره ای گلگون که گاه در دفاع از خود به سرخی می‌زد، او را در خواسته‌هایش در نهایت محق نشان می‌داد.

اگر اشتباه نکنم عموی شهید فرامرز عباسی محسوب بود. و این قرابت کفه‌ی شخصیت اجتماعی ایشان را سنگین‌تر و در انظار عمومی قابل احترام می‌کرد.

روزگاری که آقای عباسی مدیرعامل روستای مایوان و دهات اطراف بود، من سرپرست حوزه و نریمان معتمدی دوست و همکارم سمت کمکی مرا داشت که در آینده و قبل از من به عنوان سرپرست سازمان تعاون روستائی قوچان وارد خاطرات یک کوهنورد خواهد شد.

اوج انقلاب و درگیری بود و من در چنین شرایطی تصمیم گرفتم در روستای مایوان اقدام به احداث دفتر کار و یک فروشگاه بزرگ مصرف برای اهالی نمایم.

من کاری به شرایط موجود نداشتم و به قصد خدمت و انجام وظیفه چنین تصمیمی را گرفتم. ابتدا باید زمین وسیع و دارای موقعیت مناسب مکانی و قابل دسترسی به امکات موجود و آنچه که در آینده خواهد آمد، پیدا می‌کردم.

بدنبال این تصمیم هیات مدیره شرکت و شورای اسلامی ده را در مسجد جمع کردم. هرکدام حرفی زدند. پیشنهاد دادند که داخل ده باشد.

داخل روستا زمین هموار کم بود و خواسته مرا تامین نمی‌کرد. گفتم: «نظر من قطعه زمین حاشیه جاده، ورودی به ده است. هم وسیع، هموار، کنار جاده و آینده خوبی دارد و من مطمئنم روستا به این سمت کشیده خواهد شد زیرا ده با آن کوچه‌های تنگ قابلیت مانور کامیون‌بار و تریلی را ندارد.

به هر حال پیشنهاد من با کش‌وقوس زیاد پذیرفته شد. آمدیم سر زمین از هر جهت مناسب بود. رئیس شورا گفت: «برای فروشگاه و دفتر کار صد متر کافیه این همه زمین زیاد نیست؟»

امان از کوته نظری، امان از نزدیک‌بینی مردم. توضیح دادم الان را نگاه نکنید. روزی می‌رسد که شرکت به انبار، فروشگاه نفت و….. نیاز پیدا خواهد کرد. عاقبت استدلال من در سمت سرپرست حوزه پذیرفته شد.

زمین را تحدید حدود کردم و با متر ابعاد و مساحت زمین تعیین شده، فوری صورتجلسه را نوشتم و به امضاء حاضرین رساندم.

قرار شد برای تصدیق امضا رئیس شورا و چند نفر دیگر در دفترخانه اسناد رسمی شماره ۱ رئیسی در قوچان حاضر شوند. در طی این پروسه فرسایشی آقای معتمدی کنارم بود و صمیمانه همکاری می‌کرد.

صورتجلسه قرص و محکم را به اداره آورده و طی نامه‌ای جلوی میز رئیس اداره گذاشتم. نگاهی کرد. لبخندی زد و گفت: «تو این شرایط بلبشو ساختمان سازی چه صیغیه‌ای؟ باید استان هم نظر بده.»

از برخورد رئیس مایوس نشدم، چون هدف بزرگی داشتم. روز بعد، برای کار اداری مرخصی گرفته، رفتم اداره کل.

در زندگی اداری من سه نفر خیلی تاثیرگذار بودند؛ یکی مهندس اسکندری که می‌خواستم برای مجوز ساخت و ساز در مایوان کسب اجازه کنم.

وارد اتاق مدیرکل شدم، مردی آراسته و بلند قامت از پشت میز بلند شد و به طرفم آمد. دستش را به طرفم دراز کرد. به حال کرنش دستش را گرفته و صمیمانه فشردم. با لبخند پرسید: «جوان چه کار می‌توانم برایتان بکنم؟» صورتجلسه را تقدیم کرده، دو قدم عقب‌تر، مودبانه ایستادم.

مفاد صورتجلسه را خوانده با تتمه لبخندی که گوشه لبش مانده بود، گفت: «تصمیم دارید در چنین شرایطی در روستا دفتر کار و فروشگاه بسازید، صورتجلسه ای هم که تنظیم کرده‌اید خیلی قانونی، کافی و وافی است.

خصوصا که در دهات زمین سنددار یا وجود ندارد یا خیلی کم است. من کار شما تایید می‌کنم. برو و کارت را شروع کن!»

به جای نامه‌نگاری زیر همان صورتجلسه دستورات لازم را داد. مهندس اسکندری با آن برخورد شایسته و رفتار انسانی در تایید خواسته و هدفی که داشتم آن هم در وانفسای سال ۵۷ خون تازه‌ای در رگ‌هایم دمید و مرا در تصمیمی که داشتم بسیار مصمم کرد.

کار ساختمان با معماری علی‌اصغر برازنده و خودیاری کاری و پولی مردم، بدون ریالی هزینه برای شرکت ظرف مدت کوتاهی به سر انجام رسید.

آقای برازنده نه تنها بابت بنائی مزدی نگرفت بلکه بیشترین کمک را کرد و این برای من عجیب و در خور تامل بود.

مدتی بعد از حوزه کاری مایوان به حوزه دیگری منتقل شدم. چند سال بعد آقای معتمدی به سرپرستی سازمان منصوب شد و مرا به پاس سمت استادی که نسبت به ایشان داشتم، پیشنهاد مدیرعاملی اتحادیه را داد و استان هم موافقت کرد.

برگردیم به حادثه ای که برای آقای عباسی رخ داد قبل از اینکه لابلای حوادث گم شود.

ادامه دارد.

قسمت بیست و دوم

عباس صادقی

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط