به یاد پدر

امروز برام یه روز خاصه…
سالروز آسمانی شدن پدرم

نعمت‌اله صادقی

امروز یاد اون روزا افتادم که پدرم با تمام وجود دوستم داشت برام احترام قائل بود هیچ‌وقت یادم نمیاد عصبانی شده باشه.
همیشه بغلم می‌کرد، کنارم می‌نشست و با محبتش دنیا رو برام روشن‌تر می‌کرد.

هیچ‌وقت فرصت نشد با حقوقم براش هدیه‌ای بخرم، چون همون موقع که معلم شدم، از پیشم رفت.
اما خدا می‌دونه چقدر خوشحالم که سال‌های زیادی باهاش زندگی کردم، مخصوصاً اون چند سالی که مادر نبود من برای پدر آشپزی می‌کردم و همدمش بودم.

با عشقش دلم رو گرم می‌کرد و هیچ‌وقت دست خالی نگذاشت.
پدرم کسی بود که پنجاه سال پیش در روستا، پنج‌ و شش سالگی برام دوچرخه خرید.
خودش پشتم می‌ایستاد تا یاد بگیرم.

پدرم کتاب‌خون بود، شبا چراغ مطالعه‌اش تا دیر وقت روشن بود و من با تعجب و عشق نگاش می‌کردم.

شاید علاقه‌م به کتاب و یادگیری از همون‌جا توی دلم ریشه زد.

امسال اما، به جای ناراحتی و اشک، پر از شادی‌ام، یه شادی عمیق از این‌که دختر چنین پدری‌ هستم.
مطمئنم اثرش، تربیتش، عشقش، تا نسل‌ها ادامه داره…

روح همه‌ی پدران شاد
و یاد پدرم همیشه در قلبم روشن باد.❤️

روز دختر گرامی باد.

مهتاب صادقی
۱۴۰۴/۷/۱۹

خاطره‌ای از آن روزها در یادم زنده شد. امیدوارم بپسندید و از خواندنش لذت ببرید:

میان گرگ و میش

گرگ و میشِ غروب بود. غروبِ یک روزِ بهاری. از آن روزهایی که با چشم و مغزِ نوجوون‌ها بازی می‌کنه تا بی‌آن‌که بدانند چه وقته، در خیال خودشان به خواب بروند.

دخترک تا عصر جمعه کار کرده بود؛ ظرف شسته، خانه را جمع و جور کرده بود. ظهر مهمان داشتند و حالا مهمان‌ها رفته بودند و او داشت ریخت‌و‌پاششان را مرتب می‌کرد.
دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید. فردا صبح امتحان عربی داشت؛ از آن امتحان‌هایی که اگر نمره کم می‌آورد، از نهایی خرداد می‌ماند.

بعد از شستن ظرف‌ها رفت توی اتاقش تا درس بخواند. حدود ششِ غروب بود. هوا رو به تاریکی می‌رفت. چراغ را روشن کرد، روی تشکچه نشست و به بالش کنار دیوار تکیه داد.

با خودش حساب کرد اگر هر ساعت سه درس بخواند تا ده شب، می‌تواند دوازده درس کتاب را تمام کند و صبح زود یک دور مرور کند. خیال کرد برنامه‌اش کامل کامل است.

کتاب را روی زانو گذاشت و درس اول و دوم را خواند. چشم‌هایش خسته، مغزش شلوغ و دلش نگران امتحان فردا بود.
با این‌که شاگرد زرنگ کلاس بود، لازم می‌دید یک دور دیگر بخواند. نفهمید کی خوابش برد. خستگی بر تن و جانش چیره شد.

نمی‌دانست چقدر گذشته. چشم که باز کرد، دید پوستینِ پدرش روی پاهایش است و چراغ اتاق خاموش.

هوا هنوز همان هوای گرگ و میش بود. برخاست و چراغ را روشن کرد. با خودش گفت: «من چراغ را روشن کرده بودم، چرا خاموشه؟ این پوستین رو کی انداخته روم؟»
بعد فکر کرد: «حتماً کار پدرمه؛ دلش به رحم اومده که دخترش سرما نخوره. چراغ رو هم طبق عادت موقع رفتن خاموش کرده.»

دختر دوباره نشست و شروع کرد به خواندن. تا درس چهارم پیش رفت. ناگهان سرش را بالا آورد تا پرده را بکشد؛ دید هوا به‌جای تاریک شدن، روشن‌تر شده! تعجب نکرد، فقط ادامه داد به خواندن.

بعد از مدتی بوی نان گرم دماغش را پر کرد. یاد پدرش افتاد که صبح‌ها روی چراغ والور نان گرم می‌کرد. با خودش گفت: لابد بابا این وقت شب هوس نان کرده. اما وقتی سرش را بالا آورد، دید هوا کاملاً روشن شده و چراغ‌های کوچه خاموش‌اند.

با عجله رفت سمت اتاق پدر. دید بساط صبحانه پهن است و پدر دارد ساندویچ نان و پنیر و گردو می‌پیچد. همین که چشمش به دختر افتاد، گفت:
«چه خوب اومدی، هنوز زوده. بشین صبحونه بخور. دوتا ساندویچ درست کردم، با یه سیب بردار برو مدرسه.»

دختر با دهان باز به او نگاه کرد:
«مگه الان صبحه؟!»
پدر لبخند زد:
«آره، ساعت شش و نیمه. نیم ساعت دیگه باید بری. دیشب ساعت ده اومدم دیدم خوابت برده. سرت روی کتاب بود. رحمم اومد. گفتم تمام روز جمعه کار کردی، خسته شدی. پوستینمو انداختم رو پاهات، چراغ رو خاموش کردم که خوابت به‌هم نخوره.»

دخترک با عجز نشست روی زمین و دودستی زد توی سرش:
«خدایا من بدبخت شدم! امتحان معرفی دارم، فقط چهارتا درس خوندم. نُه‌تا مونده! صفر می‌شم!»

پدر خندید و گفت:
«بابا تو همیشه نمره‌هات بیست و نوزده بوده، حالا بشی هفده یا هجده، دنیا به آخر نمی‌رسه!»

دختر مبهوت بود که چطور نفهمیده شب تمام شده و صبح از راه رسیده. بعدها جایی خواند:
«زمان‌هایی از روز هست که بهش می‌گن گرگ‌ومیش؛ اون‌قدر فریبنده‌ست که بیننده، گرگ رو از میش تشخیص نمی‌ده…»

مهتاب صادقی

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط