خاطرات یک کوهنورد(قسمت ششم)

این قسمت: کار جوهر زندگی

نویسنده: عباس صادقی

در این مرحله قبول بازنشستگی و کنار آمدن با این پدیده و فراموش کردن که بودم، برای ادامه یک زندگی نرمال ضروریست.

در غیر این صورت لطمات روحی به صدمات جسمی اضافه خواهد شد.
من مردی معیّل بودم و حقوق بازنشستگی تکافوی مخارج زندگی را نمی‌کرد و باید کار تازه‌ای پیدا می‌کردم.
قوچان محیط کوچکی است، خصوصا 22 سال قبل و اشتغال به یک کار بی‌اهمیت برای یک رئیس اداره و همزمان مدیرعامل اتحادیه، اگر عار محسوب نمی‌شد، حتما آفت داشت.
اما برای من این مسائل فاقد اهمیت بود و رفاه خانواده برای من اولویت داشت.

اولین کار را در یک کارخانه تولید سوسیس کالباس در انتهای بازار قوچان روبروی قبرستان متروکه شهر پیدا کردم.

یکی دو ماهی آنجا کار کردم. محیط برای من که اداری و در سطح مدیر بودم نامأنوس و دیر هضم بود، خصوصا که به مرور پی بردم بین هیات مدیره در مورد اداره کارخانه اختلاف نظر است و بعضی سوء استفاده‌ها صورت می‌گیرد که ناخواسته پای من به عنوان حسابدار به میان کشیده خواهد شد و در این مسائل معمولا حکیم باشی را می‌خواباندند، دیدم بهترین راه ترک کار است.

سفارش می‌کنم شما را به تقوا و پاک‌دستی در محیط کار و خروج از محیطی که امکان آلودگی در آن فراهم است.
کارم در آنجا به یک ماه نرسید.
من معتقدم رزاق، خداوند است و روزی انسان در نقاط مختلفی به ودیعه گذاشته شده است.
این جا نشد، جای دیگر باید رفت، گشت و پیدا کرد.

علیرغم پافشاری مدیرعامل آنجا را ترک کردم، چون جای من نبود.

یک روز صبح که از ورزش صبحگاهی برمی‌گشتم، بنا به عادت رفتم نانوائی اول خیابان بهار.
آقای شکیبا با آن شکم بزرگ که روی کمربند ریخته بود با لبخند مشتری‌ها را راه می‌انداخت.

جلوتر از من آقائی بود که پس از گرفتن نان برگشت تا مرا دید گفت: «سلام آقای صادقی، من علیزاده هستم اگر اشکالی نداره، ۹صبح بیائید فروشگاه جهاد کاری با شما دارم و رفت.»
بعد از صرف صبحانه با خیال راحت شال و کلاه کردم و رفتم فروشگاه جهاد سازندگی مغازه نسبتا بزرگی بود که مواد غذائی، لوازم خانگی و کالاهای کوپنی به اعضا و شهروندان عرضه می‌کرد، آقای علیزاده مدیرعامل فروشگاه بود.
مردی جدّی دقیق و مطابق سلیقه من. آنجا به عنوان حسابدار شروع به کار کردم.

چند ماه بعد حسابداری فروشگاه مصرف شهرداری را قبول کردم در طبقه دوم ساختمانی کنار باغ ملی.
یکی صبح تا ظهر و دیگری تا پاسی از شب، بدین ترتیب وقت اضافی برای من باقی نمی‌ماند که صرف استراحت، ماندن در خانه، تنبلی و اضافه وزن شود.
قانون ورزش کماکان در زندگی روزمره من قویا ادامه داشت؛ کوه های شاه جهان، قله محمد بیگ، ارتفاعات زوباران و در چکنه کوه‌های کِیچی و کاتا بیهیم، عاشق کوه، کوه گَررو جولانگه من بود.
آن هم تک رو و بدون هم نورد.

انجام کارهای مالی در دو فروشگاه و مسئولیت خانه و اداره یک خانواده ۷ نفره کار ساده‌ای نیست، اما من به کمک ورزش و انجام حرکات ورزشی به راحتی در هر دو جبهه انجام وظیفه می‌کردم.
نتیجه اینکه ورزش تنها تناسب اندام، مبارزه با بیماری و آب کردن چربی‌های زائد بدن نیست، بلکه در انجام کار در ایام بازنشستگی بهترین یار و یاور است.

دفتر مرکزی توس خواب، بلوار دانشجوی۲، روبروی پل هوائی در یک ساختمان آجری قرار داشت و کارخانه در شهرک صنعتی که به تولید لحاف و تشک یک نفره و دو نفره طبی اشتغال داشت و من با یک انرژی بالا که از ورزش و دو صبحگاهی نشأت می‌گرفت، امور مالی هر سه را سروسامان و تمشیت می‌دادم.

یک شب که در فروشگاه جهادسازندگی بودم و اسناد و مدارک خرید اجناس را برای زدن سند حسابداری آماده می‌کردم، آقای علیزاده وارد فروشگاه شد با حالتی که در رفتار و حرکاتش خوشحالی و بدحالی بوضوح نمایان بود.
همیشه از دیدار هم مشعوف می‌شدیم. ایشان به صراحت می‌گفت: «آقای صادقی من آدم دیرجوش و گوشت تلخی هستم، اما نمیدانم چرا دیدن شما مرا خوشحال می‌کند و احساس سبکی و انبساط خاطر می‌کنم.»

ضمن صحبت آمد نشست پشت میز مدیریت و به فروشنده که علاوه بر فروشندگی کار نظافت و آبدارخانه را به عهده داشت، اشاره کرد برای ما چای بیاورد.
ضمن صرف چائی و کنترل نامحسوس مدارک، گفتم: « آقای علیزاده این که ما از دیدار هم شاد می‌شویم به خاطر وجه اشتراک و داشتن روحیه و رفتارهای نزدیک به هم است و در خیلی موارد تفاهم داریم و این از پدیده‌های نادر پیشامدهای اجتماعی است، اما من سئوال دیگری داشتم برای همین پرسیدم:
«شما را امروز دو وجهی می‌بینم در عین خوشحالی ناخوش احوالی چی شده؟»

گفت: « از خانه که بیرون آمدم خانم هم همین سئوال را کرد که جوابی ندادم.
حقیقت این که اداره با انتقالیم به مشهد موافقت کرده، من علاقه‌ای به ترک قوچان ندارم و این درخواست به اصرار همسرم بوده، ناراحت از رفتنم و خوشحالم از این که خواست همسرم برآورده شده است.»

پس از مدتی خداحافظی کرد و رفت، اما نه از قوچان بلکه از فروشگاه.
سیکل اداری برای انتقالی زمان‌بَر است و تا صدور حکم و تعیین جانشین و کاغذبازی اداری یک هفته‌ای وقت لازم است.

چند روزی گذشت یک شب آقای علیزاده با لبخند وارد فروشگاه شد. سلامی کرد و جوابی شنید و گفت:« دو روز دیگر عازم محل کار جدیدم در مشهد هستم. برای تحویل و تحول چکار باید بکنم؟»

روزی که می‌خواستم فروشگاه را تحویل بگیرم. خیلی طول کشید رو به ایشان کرده گفتم: «آقای علیزاده خودکاری که دستته اگر مال خودته بگذار جیبت و اگر مال فروشگاست بگذار روی میز و برو به سلامت.»
با تعجب و ناباورانه گفت: «همین؟»

ادامه درقسمت هفتم

به اشتراک بگذارید

3 پاسخ

  1. بازگشتاین قسمت هم مانند قسمت های قبلی بسیار عالی بود.
    قلم به راحتی و بدون تکلف روی کاغذ می لغزد و کلمات و جملات در ردیف های منظم و پشت گردن یکدیگر بی کم و کاست برای ادای مفهوم و منظور نویسنده روی کاغذ نقش می بندد و خوانده را محظوظ می نماید.
    خیلی ها می نویسند ولی ساده، روان و مطلوب طبع خواننده نمی نویسند.
    ساده و گیرا نویسی از جمله اسرار زیبا نویسی است، که همگان قادر به ارائه این گونه نوشتار نیستند.
    نویسنده سادگی در انتخاب کلمات و ریختن آن در قالب جملات را بخوبی قالب بندی می نماید و با اتصال آن قوالب بیکدیگر با ملات طنز ساختاری تراز و مهندسی را در مقابل دیدگان خوانندگان خلق می کند که اشتیاق خواننده را به ادامه خاطرات مشتاق تر می کند.
    برای برادر عزیز و نویسنده خاطرات زیبای یک کوهنورد آرزوی تندرستی و نشاط می نمایم.
    احمد صادقی
    چهار شنبه ۱۵/فروردین/۴۰۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط