خاطرات یک کوهنورد(قسمت چهاردهم)

نویسنده: عباس صادقی

وقتش رسیده‌بود که به دیدار سرهنگ‌حسینی بروم.

مسجد را طبق آدرسی که داده‌بود در امامیه‌ی دوازده پیدا کردم. سرهنگ در اتاق کوچکی که دفتر کار محسوب می‌شد مشغول سر و کله زدن با دفتر و دستک و دخل و خرج مسجد بود.

حال و احوالی کرده نشستم روی صندلی، سرهنگ خنده‌کنان گفت: “آخر سال نزدیکه هیات امناء تراز مالی می‌خواد.”

گفتم: ” خیال بد به خودت راه نده هنوز یک ماه به آخر سال مانده، فقط بگو مدارک و فاکتورهای خرید و هزینه‌ها را به‌طورمرتب داری یا مثل میدان جنگ به‌هم ریخته است؟»

قدری از دامنه‌ی خنده‌اش را کم‌کرده، با قیافه جدی که بیشتر موجب خنده می‌شد گفت: ” مگر مرا سرهنگ خطاب نمی‌کنی کدام نظامی بی‌نظم بوده که من باشم و ادامه داد تمام‌مدارک به ترتیب تاریخ توی این‌پوشه است.»

از داخل کشوی میز پوشه‌ی آبی رنگی را روی میز گذاشت، حالا جایتان را با من عوض کنید و هم‌زمان از جایش بلند شد.

من‌ گفتم: « به حول و قوه‌ی الهی یک سوم کار را به‌خاطر مرتب بودن مدارک تمام شده بدان!»

به دلیل ضیق وقت مدارک را طبق تاریخ به دوازده‌ماه تقسیم کرده و بر اساس آن، سند حسابداری صادر کردم.

سرهنگ با علاقه روند کار و نحوه‌ی تنظیم اسناد حسابداری را به‌دقت تعقیب و مراقبت می‌کرد و سئوالاتی که به ذهن و فکرش می‌رسید، می‌پرسید.

به‌ دلیل حجم کم مدارک اسناد شش‌ماه اول سال در یک‌روز کاری تمام شد، سندی را هم به عنوان نمونه ثبت دفاتر روزنامه‌ی کل معین کرده، ضمن خداحافظی گفتم:

« بقیه‌ی کارها را انجام بده، برای تهیه تراز مالی در خدمتم.»

بارانی از تشکر وامتنان از طرف سرهنگ نثارم شد به طوری‌که کاملا خیس شدم.

تازه داشتم از شبستان مسجد خارج می‌شدم، که با صدای بلند و نظامی سرهنگ، ایستاده عقب‌گرد کردم.
گفتم: ” اول سندها را وارد کن بعد دفاتر را.”

از همان جا داد زد: « ول کن دفتر و دستک را، فراموش کردم خبری برای استاد ( یعنی من ) دارم. صندق فاطمیه دنبال حسابدار خوب می‌گردد، آقای شجاعی‌نسب از من خواست قبول کنم، گفتم نمی‌رسم، اما از شما چه پنهان کار من نیست، این کار خوراک شماست.»

نزدیک خانه، توی امامت 54، قرار شد وقت نماز مغرب در مسجد فاطمیه، آقای شجاعی‌نسب را که او هم نظامی بود ملاقات کنیم.

خداحافظی کرده از مسجد به قصد خانه خارج شدم.

کار خوب آن هم نزدیک خانه با پای خودش؟ نانی از نون‌دونی حضرت فاطمه (س) آقای‌شجاعی نسب را بارها در مسجد دیده بودم، صدای گیرا و محزونی داشت و تعقیبات نماز را با لحن خوشی می‌خواند، به‌طوری‌که هنگام خروج از مسجد می‌ایستادم تا صدایش را گوش کنم.

چهره‌ی دوست داشتنی و رویت دلنشینی داشت، حتی در اولین‌برخورد، در حد سلام و علیک و به عنوان نماز‌گزار همدیگر را می‌شناختیم.

از بلند گوی مسجد مقدمات اذان به گوش می‌رسید که وضو گرفته از خانه بیرون آمدم، بین خانه و مسجد فقط 5 دقیقه راه بود، از خروجی آموزگار به راه افتادم، از دور سرهنگ‌حسینی را دیدم که به امامت 54 پیچید، ته صف ایستادم به نماز که تازه شروع شده بود.

بین دو نماز صدای آرام و دلنشین جناب شجاعی‌نسب به گوش رسید صف جلو ،هر دو را دیدم کنار هم، زانوی ادب به زمین مشغول گفتگو، احتمالا راجع به من بود.

مسجد کمی خالی شد رفتم کنارشان، هر دو صمیمانه جویای حال شدند.

 آقای شجاعی‌نسب کاملا مرا می‌شناخت، حتی می‌دانست، شادروان رضا صادقی با من نسبت دارد.

سرهنگ‌حسینی که لبخند نمی‌گذاشت جدی باشد گفت: « خیال مرا از بابت معرفی راحت کردید.»

رو کرد به دوستش و گفت: « این هم حسابدار که برای صندوق می‌خواستید.»

آقای شجاعی‌نسب با همان لبخند ملایم و برخورد خوش گفت‌: « من حرفی ندارم، فقط آقای یزدانی مدیر عامل صندوق هم باید ایشان را ببیند و قبول کند.»

قرار شد به ملاقات آقای یزدانی بروم به جهاد کشاورزی بلوار خیام.

در حال گفتگو بودیم که یک دفعه، با خوشحالی و کمی حیرت گفت:« این هم آقای یزدانی.»

مردی با کت و شلوار سورمه‌ای راه‌راه به ما نزدیک شد؛ میانه بالا، عقابی و متفکر.

پس از تعارفات تکراری و پرحجم و کم محتوا، آقای شجاعی‌نسب گفت: « راه آقای صادقی نزدیک شد، اداره خودش آمد.» و موضوع حسابداری مرا گفت.

طبق معمول شرایط کار، تسلط به کار، نحوه‌ی برخورد با مشتریان، آراستگی، رعایت شئونات اسلامی به میان آمد.

گفتم: « آقای یزدانی یک‌ماه میام و مجانی برای صندوق کار می‌کنم، اگر واجد شرایط بودم ادامه می‌دم اگر نه چند دوست خوب پیدا کردم از شما به خیر از من به سلامت.»

خندید و گفت: « چه بهتر، پیشنهاد از این بهتر نمی‌شه.»

سال 86 کارم در صندوق فاطمیه شروع و تا 1400 ادامه پیدا کرد، طولانی‌ترین کار پس از بازنشستگی،

سپس خاتمه‌ی کار در همه جا، غیر از خانه…

از شما برای خواندن خاطراتم سپاس‌گزارم.

ادامه در قسمت پانزدهم

عباس صادقی

به اشتراک بگذارید

یک پاسخ

  1. برادر عزیزم خیلی دوست تون دارم ازخواندن خاطرات درجه‌‌ی یک و قلم آراسته و پیراسته‌ی شما بی‌نهایت لذت می‌برم و به وجود پاک و بی‌ریای‌شما هم در کار و هم درمنزل و ارتباط با دیگران افتخار می‌کنم.
    بهترین اتفاق برای من درراه اندازی این سایت، خواندن خاطرات زیسته‌ی شماست.
    چه‌خوب شد که این‌جا را دارم…
    چه‌خوب که منت گذاشته، پذیرفتید ازخاطرات‌تان بنویسید.
    خدای مهربان را همیشه برای وجود ارزشمند و باکفایت‌تان شکر می‌کنم و در محضرتان نکته‌ها می‌آموزم.
    در کنار خانواده‌ عزیزتان، شاد، تندرست وهمیشه ورزشکار بمانید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط