خاطرات یک کوهنورد(سپاهی ترویج آبادانی)

سپاهی ترویج آبادانی

غروب یک روز بارانی بهار سال ۴۸، من به اتفاق دو نفر که هر سه سپاهی ترویج آبادانی بودیم، منتظر آمدن رئیس اصلاحات ارضی با سوز سرما و اشک سماء پیمان مودت می‌بستیم. حال و حوصله آشنا شدن با آن دو نفر را نداشتم، زیرا می‌دانستم ۱۸ ماه با همیم. فرصت‌سوزی و فرصت‌سازی زیادی پیش رو داریم.

عاقبت یکی از آنها به من نزدیک شد و گفت: «من برآورده هستم، شما اطلاع ندارید رئیس اداره کی می‌آید؟» دستی را که به سویم دراز شده بود، به گرمی فشردم و گفتم: «ما هم مثل شما باید منتظر باشیم.» گفت: «بله، حق با شماست.»

و برای یافتن سرپناه از من دور شد. ما مثل جوجه‌های باران‌خورده، جلو درب آبی رنگ اداره همچنان منتظر رسیدن مرغ مادر بودیم. ناگهان مردی در باران آمد؛ بلندبالا، نمکین، لب بالا مزین به سبیل، زیر لب دو ردیف دندان سفید، کت و شلوار قهوه‌ای روشن با گام‌های استوار.

سایه روشن پیاده‌رو را طی کرده به جوجه‌های دور از آشیان نزدیک شد. رایحه خوش تنباکوی سیگار وینستون ۴خط آمریکائی لای دو انگشت دست چپ، فضای سرد را گرم و معطر کرده بود. مردی با این مشخصات کسی نبود، جز آقای خسرو گنجی، رئیس اصلاحات ارضی تربت حیدریه، که مدت‌ها زیر باران منتظرش بودیم.

وقتی در اتاق رئیس آرام گرفتیم، صدای گرمی با ته‌ لهجه جنوب خراسانی‌، ما را به خودمان آورد که این جا خانه خاله نیست. گرچه سربازخانه هم نیست، اما شما سربازید و در خدمت سربازی باید سر ببازید.

خوش آمدید. امیدوارم خدمت سربازی در اینجا به شما خوش بگذرد و خاطره خوبی به یاد داشته باشیم. لطفا قلم و کاغذ بردارید و خودتان را به اداره معرفی کنید، با مشخصات و ساعت حضور در اداره.

شروع به نوشتن کردیم، بدنمان گرم شده بود و بخار پس می‌دادیم و خارش جای بارش را گرفته بود.

خب این هم از عوارض ساعت‌ها ماندن زیر باران بهاری است. معرفی‌نامه‌ها را روی میز گذاشتیم و زیر چشمی به رئیس نگاه می‌کردیم که در حال مطالعه دستخط‌‌‌های نامبارک ما بود.
صادقی کدامتان هستید؟ بلند شدم.
خط شما نسبت به بقیه بهتره، از فردا پیش‌نویس نامه‌های اداری را پاکنویس کنید و دفتر اندیکاتور را تحویل بگیرید. توی دلم گفتم، عجب! شدم منشی‌باشی. بنویسم تا که شوم خوشنویس. به یاد پدر بزگم افتادم، میرزا حسین منشی باشی.

خدمت سربازی من در اداره مصادف شد با تقسیم اراضی مالکین بزرگ بین زارعین و تکمیل فرم در سه نسخه برای شهرستان، استان و مرکز. ناگفته پیداست که تهیه و تنظیم و صحافی آن در حجم صدها بزرگ مالک افتاد به گردن من که به نظر رئیس خوش‌خط بودم.

یک روز رئیس به اتاقم آمد، همراه با لبخند، با خودم گفتم، یا خدا این ظاهر دلپسند، حکما باطن بد پسندی دارد. معمولا روسا احضار می‌کنند، به حضور نمی‌رسند. رئیس که بوی خوش سیگار وینستون میداد گفت: «صادقی از آش کشک خاله چیزی شنیدی؟»

چیزی نگفتم که گزک دستش ندم. گفت: « از حالا مدت یک ماه فرصت داری فرمها را در سه نسخه تهیه کنی. می‌خوای برو خانه، می‌خوای برو چکنه. سرِ ماه کار شسته و رفته روی میزم باشه.»

بین من و رئیس بخاطر حجم کاری که با دقت و نظافت انجام می‌دادم، صمیمت خاصی برقرار شده بود. موقع پاکنویس پیش‌نویس ایشان و آقای کوثر، معاون اداره، گاه تمام پیش‌نویس را دست‌کاری می‌کردم و از خودم می‌نوشتم حتی بهتر از آنها.

کاری به کارم نداشتند و آزادی عمل داشتم.

گفتم: « فرمها را خانه می‌برم و سعی خودم را می‌کنم.»

محل سکونت من قسمت دیگر حیاط وسیع و پر درخت اداره بود که به رایگان می‌نشستم. در مجزائی داشت که به کوچه پشتی باز می‌شد. شب‌ها کارهای عقب افتاده اداره را انجام می‌دادم و روزها کار فرمها را.

یک شب از شدت خستگی سرم روی میز، خوابم برده بود و متوجه حضور رئیس نشدم . گاه و بی‌گاه به اداره می‌آمد. در آن حالت چرت نسیه، احساس کردم تنها نیستم و کسی آن جا حضور دارد. سرم را از روی میز بلند کردم، رئیس بود.

گفت: «تو خانه و زندگی نداری؟ گفتم کار کن، اما نه اینقدر… مریض نشی، منشی ندارم.» گفتم: «ثبات، بایگان، میرزا بنویس یادتان رفته، روبرویم نشست و گفت: «خواهر، مادر نداری بیان پیشت؟ اتاق که زیاده تو هم که تنهایی.» گفتم: «هر دو را دارم، تکمیل فرم‌ها وقتی برای ترس و تنهایی نمیذاره.»

گنجی با نگاه محبت آمیز و ابراز لطف خداحافظی کرد و رفت و به دنبال پیشنهاد ایشان پروژه آمدن خواهر عزیزم به تربت کلید خورد.

با خلق ماجراهائی بدیع، مثل؛ خواستگاری رفتن ما دو نفر به خانه‌های مردم و صرف میوه و شیرینی و تکرار آن در شب‌های بعد در محله‌ای دیگر. برای جوانی ۲۱ ساله، بهره‌مند از مزایای جوانی.
در مدت ده روز کار یک ماهه را تمام کرده و با سه جلد اظهارنامه قطور فاتحانه وارد اداره شدم. رئیس ناباورانه، گاهی به من نگاه می‌کرد، گاه به زیر هردو بغل.

گفت: «واقعا تمام کردی؟ بده ببینم، خراب کاری نکرده باشی!» یکی را گرفت و شروع به ورق زدن کرد. «حیف که سربازی و باید بری، اگر دوست داری بعد خدمت همین جا استخدام بشو.»
رئیس از پشت میز بلند شد آمد به طرفم، گفت: «یک ماه فرصت داشتی، ده روزه تمام کردی. از حالا بیست روز برو مرخصی. ۵۰ تومن می‌گم به ده گردشی‌ات اضافه کنن، فردا مساعده بگیر و برو مرخصی.»

من بابت گروهبان یکمی ۴۵۰تومن، ده گردشی ۱۰۰ تومن جمعا ۵۵۰ تومن حقوق می‌‌گرفتم، بنابراین موقع رفتن می‌توانستم برای پدر و خاله رادیوئی را که قول داده بودم بخرم، ارس گنجشک نشان و ایران ناسیونال

رسیدن من به چکنه مصادف شد با روز عاشورای سال ۴۸ و مراسم شبیه خوانی و گردهمائی بزرگ اهالی و دهات اقمار و شهرهای دور و نزدیک. حتی کسانی که در تهران سکونت داشتند، در این روز تاریخی که قدمت آن برایم معلوم نیست، گم‌ شدگان زمانه همدیگر را پیدا می‌کردند.

مراسم شبیه خوانی، از هیچ زاویه‌ای قابل دفاع نیست. اما دیدن یک نفر در نقش حضرت عباس همیشه مرا مجذوب می‌کرد. حیف که اواخر نقش آفرینی ملا حیدر بود و من زمان جوانی و صدای رسای او را که می‌گفتند تا حسن آباد می‌رفت، درک نکردم.

قدی بلند اندامی باریک، اندکی خمیده چهره‌ای بس محجوب و دلنشین داشت با صدائی گرم و گیرا. همیشه در تعقیب او بودم. در کنارش به طور نامحسوس، یک روز در چارچوب درب ورودی مسجد، شاهد مکالمه او و حاج آقای سیفی بودم.

ملا حیدر گفت: « مرا معاف کنید پیر شدم نسخه را نمی‌بینم دست از سرم بردارید، آبرویم می‌رود.»
ملاحسن با خنده گفت: «هنوز هم از همه بهتری. جانشین نداریم. همین یک‌بار ما را تنها نگذار. اگر نسخه یادت رفت، اشاره‌ای می‌کنم بقیه یادت خواهد آمد و بدین ترتیب مرد خوش لحن و خوش سیما که بسیار هم ماخوذ به حیا بود پذیرفت که برای آخرین بار عباس شود.
برای پیدا کردن خانواده چرخی زدم. کسی را ندیدم. به پسر عمو رضا برخوردم. چاق سلامتی کردیم، گفت: « کی آمدی؟»

«الان رسیدم هنوز خانه نرفتم.» می‌دانم کسی خانه نیست. ضمن صحبت به گشت زنی ادامه دادیم.

از دور خواهرم محترم، مادر و محبوبه را دیدم که خارج از دایره تماشاچیان ایستاده بودند. نزدیک شدیم دیدار غیر منتظره ما، خصوصا اشک شوق مادرم برای چند لحظه تماشای شبیه خوانی را تحت الشعاع قرار داد…

ادامه خاطره را در داستانک تولد و نامگذاری  بخوانید.

سپاس برای همراهی شما:

عباس صادقی

1402/9/29

به اشتراک بگذارید

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط